#فانوس_پارت_457

سرم رو به تایید تکون دادم و گفتم: چرا نمیگی؟

ملحفه رو روم مرتب کرد و با اخم ظریفی گفت: اون شب بهت گفتم کنجکاوی نکن. یادت که نرفته؟

باز هم باید سکوت میکردم. باز هم عماد نگفت اون غمی که توی سینش بود رو. باز هم محکوم بودم به ندونستن. باز هم باید صبر میکردم. کلافه از همه ی این فکرا سرم رو توی بالشتم فرو کردم و چشمام رو بستم.

ـ باران... پاشو دیگه دختر. چقدر میخوابی.

چشمام رو باز کردم وگفتم: چیه عماد؟ خوابم میاد خوب.

از توی چهار چوب در نگاهم کرد و گفت: پاشو میخوام ببرمت بیرون.

پتو رو دوم خودم پیچیدم وگفتم: حوصله ندارم. تو رو خدا ولم کن.

اومد نزدیکم. پتو رو از روم کشید و گفت: پاشو دیگه تنبل خانوم.

با حرص نگاهش کردم و گفتم: آخه منو باا ین حال و روز کجا میخوای ببری؟

ابرویی بالا انداخت و گفت: تو هیچیت نیست. الکی داری خودتو لوس میکنی.

با حرص داد زدم: عمـــــاد!

romangram.com | @romangram_com