#فانوس_پارت_456
نفسش رو بیرون داد و برگشت و صاف رو به روم نشست و شروع کرد به حرف زدن: چون مجید گفته بود اونجا رستوارنه شبش برای شام رفتم اونجا. سیروسم که شب قبل منو جلوی در فانوس دید اومد سمتم. منم بهش گفتم که با مجید اون مرد مست رو رسوندیم بیمارستان. خلاصه اینجوری شد که باب آشناییمون باز شد. یکم از کارم پرسید و منم براش توضیح دادم. اونم گفت خوشحال میشه اگه تو مهمونی های شبونش حضور داشته باشم. از سر و صداهایی که قبلا از فانوس شنیده بودم فهمیدم که مهمونیاشون یه مهمونی ساده نیست. با این حال اومدم. ولی خبری از تو نشد. یه شب خسته شدم بس که اومدم و تو رو ندیدم. چون من فقط و فقط بخاطر دیدن تو میاومدم اونجا. شاید باورت نشه ولی از اون روزی که دیدمت به قدری ذهنم رو مشغول کرده بودی که حد نداشت. وقتی میدیدمت حس میکردم که آروم میشم. خلاصه که اون شب نیومدم. ولی تمام شب حس بدی داشتم. کلافه بودم. نمیدونم چرا. ولی فقط همون یه شب تونستم تحمل کنم و شب بعدش باز هم توی فانوس بودم. مثل همیشه داشتم کنار ساحل راه میرفتم و سیگار دود میکردم. خواستم برگردم سمت فانوس که یه چیزی مثل گلوله اومد تو شیکمم. سرم رو که پایین آوردم و دیدم مثل یه بچه ی معصوم نشستی و داری تیکه های لیوان ها رو جمع میکنی دلم برات سوخت. وقتی هم که سیروس خواست بزندت سریع دستش رو گرفتم. بهت که گفتم تو منو یاد یه عزیز میندازی. وقتی میدیدمت اون رو میدیم نه خودت رو. بخاطر همین هم نمیتونستم بزارم بلایی سرت بیاد. اون شب وقتی سیروس بهم گفت که قراره تو رو بده به این و اون یه لحظه حالم بد شد. برگشتم بهش گفتم خودم میبرمش. اولش واقعا قصدم این نبود که بلایی سرت بیارم. ولی من یک سال اینجوری زندگی کرده بودم و نمیتونستم به همین راحتی این طرز فکر رو کنار بزارم. پیش خودم فکر کردم خوب حالا اگه یه شب هم با هم باشیم که مشکلی پیش نمیاد. ولی توی راه وقتی اونجوری گریه کردی من دوباره یاد اون عزیز افتادم و...
کلافه دستی توی موهاش کشید و رو بهم گفت: گریه نکن.
بینیم رو بالا کشیدم و سرم رو برگردوندم.
ـ بخاطر همین که اینجوری میکنی بهت نمیگم دیگه.
با صدای لرزونم گفتم: باورم نمیشه عماد... باورم نمیشه تو اینجوری بودی.
ـ گذشته رو ولش کن. مهم الانه که بخاطر تو شدم همون عماد قدیمی. من بهت مدیونم باران. تو منو از زندگی کثیف گذشتم بیرون کشیدی. هر بار که به چشمات نگاه میکردم از خودم بدم میاومد. نمیتونستم کثیف باشم و به چشمات نگاه کنم. پس برای داشتن نگاهت پاک شدم و پاک موندم. من همه ی اینا رو از تو دارم. اگه دوباره شدم همون عماد قدیمی بخاطر توِ.
ـ میشه یه سوال بپرسم؟
لبخند تلخی زد و گفت: چون میدونم چی میخوای بپرسی میگم نه. نمیشه.
ـ چی میخوام بپرسم؟
نفسش رو بیرون داد و گفت: میخوای بپرسی اون عزیز کیه. مگه نه؟
romangram.com | @romangram_com