#فانوس_پارت_455

ـ من امیریم. دکتر خانوادگی عماد اینا. بخواب خانوم کوچولو. زود خوب میشی.

و انگار همین حرف رو لازم داشتم که دوباره چشمام روی هم بیفته و خوابم ببره.

بخاطر سرما خوردگی حسابی که هر دومون خورده بودیم نزدیک به یک هفته هم من وهم عماد توی تخت خواب افتاده بودیم. تمام این مدت هم ایمان و سها ازمون پرستاری میکردند و دکتر امیری هم هر از گاهی بهمون سر میزد. بخاطر کتک هایی که خودم به خودم زده بودم صورتم خش برداشته بود و کبود شده بود. حال عماد زودتر از من خوب شده بود ولی من هنوز ضعف داشتم و همین که از روی تخت بلند میشدم سرم گیج میرفت. روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم به اون شب فکر میکردم که در باز شد و عماد با سینی غذا وارد اتاق شد. لبخند تلخی بهش زدم و سرجام نشستم. کنارم نشست و گفت: بهتری؟

سرم رو به تایید تکون دادم. ظرف سوپ رو گذاشت روی پام و گفت: بخور. خوبه برات.

بدون اینکه نگاهم رو از نگاهش بگیرم گفتم: عماد؟

زل زد توی چشمام و گفت: جانم؟

آب دهنم رو به سختی فرو دادم و گفتم: حرف های اون شبت نصفه موند. باقیش رو برام میگی؟

لبخند تلخی زد وگفت: وقت واسه قصه شنیدن زیاد داری. فعلا باید زود خوب بشی که داد شاگردات در اومده.

خواست از جاش بلند بشه ک همچ دستش رو گرفتم. مجبور شد دوباره بشینه و برگرده سمتم. زل زدم توی چشماش و گفتم: خواهش میکنم. میخوام بدونم.

کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت: تو هنوزحالت خوب نشده باران. میترسم حالت بهم بخوره.

پوزخندی زدم وگفتم: سختاشو شنیدم. باقیش رو خودم کم و بیش میدونم. فقط میخوام بدونم که چه جوری با سیروس آشنا شدی.

romangram.com | @romangram_com