#فانوس_پارت_454
سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم. با چشمای سرخش نگاهم کرد و با صدایی گرفته تر از صدا من گفت: بخواب. اونجا که رسیدیم بیدارت میکنم.
چشمای داغ و متورمم رو روی هم گذاشتم و به ثانیه نکشید که خوابم برد.
ـ باران... رسیدیم.
چشمام رو به زور باز کردم. سرم درد میکرد و بدن تب دارم از حرارت میسوخت. به زور دستم رو به سمت در دراز کردم و پیاده شدم. عماد با اینکه حال خودشم تعریفی نداشت ولی زیر بازوم رو گرفت و کمکم کرد که برم سمت قبر. اشک هام بی اختیار روی گونه هام میچیکد. با یاد حرف های دیشب عماد دلم میخواست خودم رو تیکه تکیه کنم. خودم رو به قبر رسوندم و روی خاک ها افتادم. مامان من حتی یه سنگ قبر هم نداشت. سرم رو روی خاک های خیس و بارون خورده گذاشتم و از ته دل زار زدم... آخ که چقدر دلم میخواست من جای مامانم این زیر خوابیده باشم... آخ که چقدر دلگیر بودم از دنیا... بی توجه به زمان و مکان زجه میزدم... یک سال بود مامانم رو ندیده بودم... یک سال بود که گرمی آغوشش رو نداشتم... یک سال بود که مامان من زیر این همه خاک خوابیده بود... پس چرا من زنده بودم؟... چرا هنوز نفس میکشیدم؟... اصلن مگه بعد از مامان دیگه دلخوشی هم داشتم که بخوام نفس بکشم؟
سرم رو روی خاک ها میکشیدم و با لب های خشک و ترک خوردم روی قبر رو میبوسیدم... حال خودم رو نمیفهمیدم... یه دقیقه زانوهام رو بغل میکردم و بهت زده به قبر نگاه میکردم و دقیقه ی بعد با تمام وجودم جیغ میکشیدم و ناله میکردم... داغ کم کسی رو ندیده بودم... داغ مامانم رو دیده بودم... مادری که تمام کس و کارم بود... پدرم بود، برادرم بود، خواهرم بود، همه ی فک و فامیلم بود... و بعد از گذشت یک سال این داغ رو بهتر حس میکردم.. یک سال تنهایی سر کردن بهم فهمونده بود که همه ی وجودم رو از دست داده بودم... بعد از رفتن مامان روح منم باهاش دفن شد... حالا من مونده بودم و یه جسم توخالی... جسمی که هیچی نداشت...
انقدر جیغ کشیدم و ناله زدم که از حال رفتم. عمادم جلوم رو نگرفت. میدونست که احتیاج دارم خودم رو خالی کنم. وقتی جسم نیمه جونم رو به سمت ماشین میکشید دستای داغش رو حس کردم. حال اونم بد بود این رو از داغی دستاش میشد فهمید. با حرکت ماشین چشمام روی هم افتاد و این بار نه از خستگی بلکه بخاطر تیکی عصبی خوابم برد.
با سوزشی که توی دستم پیچید چشمام رو باز کردم. مردی که ریش های کوتاهی داشت و عینک پنسی نازکی هم به چشم داشت با لبخند نگاهم میکرد. سرم رو چند بار تکون دادم از درد ناله کردم. تمام استخون هام درد میکرد. حرارت بدنم کم نشده بود و سرم در حد انفجار درد میکرد. مرد لبخندی زد و گفت: چند دقیقه تحمل کنی بهتر میشی.
چشمای نمناکم رو باز کردم و گفتم: عم... عماد کجاست؟
ـ تو اتاق خودش خوابه.
نگاهی به اطراف انداختم. توی اتاق خودم بودم. دوباره نگاهم رو به مرد دادم و گفتم: شما... کی...
romangram.com | @romangram_com