#فانوس_پارت_453
ـ کجا خانومی؟ تو حالت خوب نیست. هنوز بدنت ضعف داره.
با خشونت پسش زدم و سرم توی دستم رو به زور بیرون کشیدم که خون از جاش زد بیرون. خواست جلوم رو بگیره که هلش دادم و با سری که مدام چرخ میخورد رفتم سمت در. به سالن نگاه کردم ولی عماد رو پیدا نکردم. پرستار از پشت بازوم رو گرفته بود و میگفت که برگردم روی تختم. همونجوری که دستم رو از توی دستش در میاوردم داد کشیدم: عماد... عماد کجایی؟... عمــــــــــاد!
با جیغم در یکی از اتاق ها باز شد و عماد با سر و وضعی که دست کمی از من نداشت پرید بیرون. با هق هق گفتم: تو رو خدا منو ببر. من میخوام برم پیش مامانم.
عماد اومد سمت و سرم رو تو بغلش گرفت. داشتم زار میزدم و بهش التماس میکردم که منو ببره. سرش رو پایین آورد و در گوشم گفت: جیغ نکش باران... میبرمت... باشه میبرمت فقط جیغ نکش.
با حرفش یکم آروم شدم و صدام رو پایین آوردم. عماد رو کرد به پرستارهایی که با وحشت به ما نگاه میکردند و گفت: میشه ترخیص ما رو بدید؟
یکی از پرستارها اومد جلو و گفت: ولی حال هیچ کدومتون خوب نیست.
عماد دستش رو به پیشونیش کشید و گفت: مهم نیست. با تضمین خودم میریم.
پرستار با حرص نفسش رو بیرون داد و سری تکون داد. عماد من رو روی صندلی های سالن نشوند و گفت: الان برمیگردم باشه؟
با گریه سرم رو تکون دادم و نگاهش کردم. رفت و چند دقیقه بعد برگشت. دستم رو گرفت و من رو دنبال خودش کشید. بدون هیچ مقاومتی دنبالش را افتادم. از در بیمارستان که بیرون رفتیم با خوردن باد بهم لرزم گرفت. دستم رو بغل کردم و به خودم لرزیدم. برگشت سمتم و گفت: سردته؟
سرم رو تکون دادم و بینی کیپ شدم رو بالا کشیدم. عماد کتش رو در آورد و انداخت روی شونه ام. کتش رو محکم دور خود پیچیدم و عطر تلخش رو که با وجود کیپ بودن بینیم باز هم به مشام میرسید رو بلعیدم. در ماشینم رو باز کرد و منتظر ایستاد تا سوار بشم. وقتی نشستم خودش هم سوار شد و راه افتاد. سرم رو به صندلی تکیه دادم و با صدای گرفتم و بدنی که هر لحظه تبش بیشتر میشد گفتم: منو چرا آوردی بیمارستان؟
ـ دیشب از هوش رفتی. یادت نمیاد؟
romangram.com | @romangram_com