#فانوس_پارت_452


من که با صدای دادش کمی ترسیده بودم خودم رو جمع تر کردم و بازوهام رو بغل کردم. بارون هم چنان میبارید و هردومون رو خیس میکرد. عماد نفس عمیقی کشید و دوباره شروع کرد: تا دو ماه بعد از اون اتفاق درست عین یه مرده ی متحرک شده بودم. مردی که واقعا هیچ فرقی با یه مرده نداشت. به زور اطرافیان دو سه لقمه غذا میخوردم و وقتی میخوابید که پلکاش از زور بی خوابی باز نمونن. توی اون دو ماه قدر 20 سال پیر شدم. به قدری شکستم که خودم هم باورم نمیشد. تا اینکه بعد از دو ماه به لطف یکی از دشمنای دوست نما برای بیرون اومدن از حال و هوام به یه مهمونی دعوت شدم. اول نمیخواستم برم ولی وقتی خودش اومد دنبالم نتونستم روش رو زمین بندازم. کلافه و عصبی بودم و تمام مدت مهمونی یه گوشه نشسته بودم و سیگار دود میکردم. مهمونی که چه عرض کنم از پارتی هم بدتر بود. آخرای شب بود که با یه پیک اومد سمتم و گفت: بزن غم دنیا یادت بره. و من با پوزخند پیک رو ازش گرفتم. همه میگفتند وقتی بخوری خودتم یادت میره و من همین رو میخواستم که واسه چند ساعتی هم که شده خودم و هر چی که توی این قلب بی صاحابه رو فراموش کنم. پس پیک رو یه نفس رفتم بالا. با اولی گرم شدم، با دومی گر گرفتم، سومی مستم کرد و چهارمی...

کلافه موهای خیسش رو چنگ زد و عقب کشید. من که هم از سرما و هم از زور هق هق میلرزیدم دست و پام رو به خودم فشار دادم و منتظر باقیه حرفش شدم. چند بار نفسش رو بیرون فرستاد و چند دقیقه ای صورتش رو رو به بارون گرفت. آب از نوک موهاش میچیکد و نوری که از چراغ های روشن ماشین میاومد صورتش رو روشن کرده بود. بالاخره نگاهش رو از آسمون گرفت و دوباره خیره ی دریا شد و ادامه داد: صبحش که بیدار شدم چند دقیقه ای طول کشید که یادم بیاد کجام. هنوز توی خونه ی همونی بودم که مهمونی داده بود. ولی نه توی سالن. بلکه توی یکی از اتاقای بالا. اونم نه تنها... کسی پیشم بود. یه دختر. وقتی دیدمش عصبی شدم و خواستم داد بزنم و بگم که اینجا چه غلطی میکنه ولی وقتی... وقتی وضع خودم رو دیدم فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. حالم ازخودم بهم خورد .تنها کاری که تونستم بکنم این بودکه لباسامو بپوشم و از اونجا بزنم بیرون. نه تنها حالم خوب نشده بود بلکه بدترم شده بودم. حالا عذاب وجدان هم به دردای قبلیم اضافه شده بود. دو هفته ی تمام فقط راه میرفتم و به خودم دری وری میگفتم. حتی وقتی خیلی حالم خراب میشد به خودم هم رحم نمیکردم و سرم رو میکوبیدم تو دیوار. دو هفته که گذشت باز هم سر و کله ی یکی دیگشون پیدا شد و گفت یه مهمونی مردونه گرفتن. یک کلام گفتم نمیام ولی وقتی کلی اصرار کرد وگفت که هیچ دختری توی جمعشون نیست راضی شدم که برم. و باز هم پیک ها رو یکی بعد از دیگری رفتم بالا. انگار فقط مستی میتونست یادم ببره که کجامو چه بلایی سرم اومده. اما صبحش باز هم همون بساط رو داشتم. این بار سکوت نکردم. داد کشیدم و تمام اثاث خونش رو بهم ریختم و گفتم مگه نگفته بودی که هیچ زنی قرار نیست بیاد اینجا پس این کیه بقل من. همشون سعی داشتند آرومم کنن و حرفشون رو بهم بزنند ولی من گوش ندادم و از اونجا زدم بیرون. باز هم همون آش بود و همون کاسه ولی این بار شدت گرفت. چند باری خودکشی کردم که با کمک ایمان و کامیار رسوندنم بیمارستان و نزاشتن برم اون دنیا. تا این که...

ـ تا این که بعد از گذشت 4 ماه از اون مصیبت کامیار یه مهمونی توی خونه ی خودم داد. منم که دیگه خیلی وقت بود کاری به کار کسی نداشتم هیچ مخالفتی نکردم. این رو مطمئن بودم که توی خونه ی خودم کسی نمیتونه هیچ غلطی بکنه. پس توی مهمونی حاضر شدم. ولی اون عماد همیشگی نبودم. تو کل مراسم تو یه دستم پیک بود و توی دست دیگم سیگار. انقدر کشیدم و خوردم که بیهوش شدم. البته فکر میکردم که بیهوش شدم. چون صبح که چشم باز کردم با دیدن دختری که کنارم بود فهمیدم که دیشب بیهوش نشده بودم. وقتی اون دختر رو توی خونه ی خودم کنار خودم دیدم خورد شدم. انگار اراده تو وجودم شکست. باورم نمیشد که یه روزی توی خونه ی خودم همچین کثافت کاری کنم... ولی دیگه هیچی هم نتونستم بگم. انگار یه مهر سکوت روی لب هام چسبونده بودند. حتی دیگه بد رفتاری هم نکردم. حس میکردم شب قبل عماد مرده و کس دیگه ای جاش اومده. کسی که انگار تو دنیای بی خیالی زندگی میکرد. درست بعد از اون شب بود که من شدم مردی که مطمئنم اگه اون موقعه میدیدش تفم تو صورتش نمینداختی. هر شب دخترای رنگ و وارنگ دورم رو میگرفتند و من هم بدون هیچ اعتراضی باهاشون بودم. من هیچ وقت از هیچ کدومشون نخواستم. خودشون با جون و دل می اومدند سمتم. خودشون پیشنهاد میدادند و منم بدون اینکه اعتراضی کنم باهاشون بودم. انقدر توی دنیای کثیفی که واسه خودم ساخته بودم غرق شده بودم که همه ی رفیقایی که یه روزی میخواستند منو ببرند توی مهمونیاشون نگرانم شده بودند و مدام نصیحت میکردند که دست از کارام بردارم. ولی نمیتونستم. خیلی وقت بود که عماد مغروری که به هرکسی اجازه نمیداد حتی نزدیکش بشه مرده بود. یک سال تموم توی دنیای کثیف خودم غرق بودم تا این که...

بارون شدت گرفته بود و هر دومون رو حسابی خیس کرده بود. من میلرزیدم و با بغض و گریه ای که با بارون مخلوط میشد به عماد نگاه میکردم. حتی توی باورم هم نمیگنجید که یه روزی این ها رو از زبون عماد بشنوم. عمادی که برام مظهر تمام مردونگی دنیا بود حالا داشت چیزهایی رو برام میگفت که باورش سخت بود. نفسش رو بیرون داد و آب روی صورتش رو گرفت و دوباره گفت: تا این که یک سال پیش درست توی همچین شبی اومدم اینجا. جایی که تمام بدبختی هام ازش شروع شده بود. اون شبم مثل امشب بارون میبارید. تندِ تند. همیشه وقتی بارون میاومد میرفتم زیرش. وقتی بارون خیسم میکنه حس میکنم که گناهانم شسته میشه و میریزه. بخاطر همون هم اون شب انقدر زیر بارون موندم که خیس خیس شدم. به خودم گفتم: میتونی پاک بشی؟ میتونی برگردی به همون عمادی که قبلا بودی؟ میتونی بخاطر گذشته ای که داشتی پاک بمونی؟ اون شب جوابی برای سوالم نداشتم. حس میکردم ارادم به قدری سست شده که دیگه نمیتونم قدم از قدم بردارم. من توی مردابی که خودم ساخته بودم غرق شده بودم. وقتی سوار ماشین شدم و خواستم برگردم نگاهم کشیده شد سمت فانوس. فانوسی که همیشه اون رو توی دور دست ها دیده بودم. همیشه کنجکاو بودم که بدونم چه جور جاییه. پس وقتی از جاده خارج شدم بدون این که به جاده ی اصلی نگاه کنم پیچیدم سمت جاده ی سمت راست. ساعت از 3 هم گذشته بود و بعید میدونستم که کسی اون موقعه ی شب اونجا باشه. با این حال رفتم. هنوز چند تا ماشین بیرون از فانوس پارک بود و نوری هم از داخل میاومد. از ماشین پیاده شدم و رفتم نزدیکتر. چند قدمی در بودم که در باز شد و مردی مست مست ازش اومد بیرون و درست جلوی پای من از هوش رفت.

ـ هنوز گیج بودم و نمیدونستم باید چی کار کنم که در باز شد و دو نفر دیگه هم بیرون اومدند. یه مرد چاق با سیبیل های پهن که بعدها فهمیدم سیروسه و یه پسر جون که همون مجید بود. سیروس معلوم بود که عجله داره و میخواد برگرده داخل با دیدن مرد جلوی پای من رو کرد به مجید و گفت: اینو برسون یه بیمارستانی جایی. نگی که فانوس بوده ها. بگو از گوشه ی خیابون پیداش کردی. مجید سری تکون داد و سیروس هم خیلی سریع برگشت داخل. مجید اومد سمت مرد و سعی کرد کمکش کنه. نمیدونم چرا ولی ناخواسته کمکش کردم و بهش گفتم: بزارش تو ماشین من میرسونمت. مجید گفت: نه زحمتتون میشه. خلاصه بعد از کلی اصرار با مجید مرد رو رسوندیم بیمارستان. وقتی از زیر سین جین های پرستارها و دکترها خلاص شدیم صبح شده بود. خستگی از سر و کول مجید میبارید ازم خداحافظی کرد و پیاده راه افتاد. از طرز راه رفتنش مشخص بود قراره تا فانوس رو پیاده بره. باز هم نمیدونم چرا ولی رفتم سمتش و گفتم: بیا برسونمت. گفت نمیام. بهش گفتم خودم هم اون طرف کار دارم و دارم این مسیر رو میرم. اونم که خیلی خسته بود بدون هیچ حرف دیگه ای سوار شد و راه افتادیم سمت فانوس. توی راه هرچی سعی کردم از زیر زبونش بکشم که توی اون فانوس چی کار میکنه چیزی نگفت و فقط گفت که اونجا یه رستورانه. وقتی رسیدیم به فانوس بی اختیار دنبال مجید پیاده شدم. اونم چیزی نگفت. من چند قدم عقب تر بودم. مجید همین که رسید به در فانوس چند دقیقه عین مسخ شده ها ایستاد و بعد دوید سمت ساحل. رفتم جلو. دیدم جمعیت زیادی نزدیک ساحل جمع شدند. کنجکاو شده بودم که ببینم چه خبر شده. رفتم جلو و جمعیت رو کنار زدم. زنی روی زمین افتاده بود. از لب های کبودش میشد فهمید که خفه شده. همه متعجب به جنازه نگاه میکردند و با هم پچ پچ میکردند. چند دقیقه که گذشت مجید با یه دختر برگشت. طبق عادت اون یک ساله با دیدنش اول اندامش رو ارزیابی کردم. لاغر و خوش هیکل بود اما همین که نگاهم به صورتش رسید قالب تهی کردم. چشمای آبی دختر که پر از اشک بود و یه طره از موهای طلاییش که دست باد افتاده بود و داشت باهاش بازی میکرد چهره اش رو دوست داشتنی تر و معصوم میکرد. چهره ی دختر منو عجیب یاد گذشته مینداخت. نمیتونستم چشم ازش بگیرم. با زجه هایی که میزد دلم رو خون میکرد. دلم میخواست آرومش کنم ولی میدونستم که نمیشه.

با بالا رفتن صدای گریه ام سرش رو چرخوند و نگاهم کرد. بارون شدت گرفته بود و خودش رو به سر و صورتمون میکوبید. صدای غرش دریا و آسمون تو هم مخلوط شده بود و هر از گاهی برق آسمون باعث میشد فضا روشن تر بشه. از سرما و ترس و گریه میلرزیدم. شنیدن این چیزا برام راحت نبود. یادآوری مرگ مامان هم بدترم کرده بود. عماد نفس عمیقی کشید و ادامه داد: انگار توی این دنیا نبودی چنان هق میزدی که احساس میکردم حنجره ات میخواد پاره بشه. وقتی جنازه رو از تو بغلت کشیدن بیرون و گذاشتن تو ماشین، وقتی پشت ماشین دویدی و خوردی زمین... من تک تک اون صحنه ها رو مثل تو توی ذهنم دارم. بعد از اینکه رفتی توی فانوس من هم سوار ماشینم شدم و بی اختیار دنبال ماشین راه افتادم. با دیدنت دلم زیر و رو شده بود. تو خیلی شبیه کسی هستی که یه زمانی خیلی برام عزیز بود. عزیزی که زمونه اون رو ازم گرفت. با دیدن تو و یادآوری گذشته حالم بیشتر بهم ریخت. یاد کارای کثیفی که کرده بودم باعث میشد دلم بخواد زودتر این زندگی لعنتی رو تمومش کنم. همینجوری فکر میکردم و دنبال ماشین میرفتم. تا اینکه ماشین توی همون روستا متوقف شد. جنازه رو در آوردند و بعد از این که بردنش توی غسال خونه توی یکی از قبرها که تازه کنده بودنش خاک کردند. من تمام مدت به ماشین تکیه داده بودم وهمونجوری که سیگار دود میکردم نگاهشون میکردم. بخاطر مظلومیت مادرت اون روز گریم گرفت...

دیگه تحمل شنیدن باقیش رو نداشتم. انقدر حالم بد بود که متوجه جیغ هایی که میکشیدم نبودم. مامان من غریب دفن شده بود... دخترش نبود سر خاکش که سینه چاک کنه و براش نوحه بخونه... مامان من بی کس بود... من خاک بر سر کجا بودم وقتی مامانم رو غریب خاک کردند؟... کجا بودم که جای عماد گریم بگیره و تو سر و صورتم بکوبم؟... همونجوری داشتم با ناله جیغ میکشیدم و توی صورتم میزدم که حس کردم دست و پام قفل شد. صدای عماد بین غرش آسمون بلند شد: بس کن باران... چرا دیوونه بازی در میاری؟

زار زدم: مامان من غریب بود عماد... مامان من تنها رفت عماد... مامان من... آخ مامانم... مامانم...

چشمام رو آروم باز کردم و به اطراف نگاه کردم. در و دیوار سفید اتاق و بوی الکلی که کل بینیم رو پر کرده بود خبر از این میداد که بیمارستانم. سرم رو چرخوندم سمت راست و پرستاری رو بالای سرم دیدم. لبخندی بهم زد و گفت: بیدار شدی؟

بدن خشکم رو تکون دادم و با صدای گرفته ای که نشون از سرماخوردگی میداد گفتم: من باید برم.


romangram.com | @romangram_com