#فانوس_پارت_451

ـ فانوس.

با وحشت بهش نگاه کردم ولی چیز نگفت و پشت سر هم به سیگارش پک میزد. نمیدونستم که توی این وضعیت چه کاری میتونه با فانوس داشته باشه. فانوسی که گوشه به گوشش پر از خاطرات تلخی بود که من رو تا مرز جنون میکشوند. دیگه مطمئن شدم که عماد امشب قصد جون منو کرده. ولی باید میرفتم. باید میرفتم تا از این همه سردرگمی در بیام. این مردن یک باره رو خیلی بیشتر از مردن تدریجی توی بی خبری دوست داشتم. ماشین رو از شهر خارج کردم و به سمتی که فانوس قرار داشت هدایت کردم. هر دو پر بودیم از فریاد ولی سکوت کرده بودیم. هر دو پر بودیم از خشم ولی ترجیح میدادیم همه رو توی خودمون خفه کنیم. سکوتی که بینمون جریان داشت کلی معنی داشت. کلی راز و رمز توش پنهان بود و رازهایی که شاید امشب برملا میشد.

رسیدم به دوراهی که راه سمت راستش به فانوس منتهی میشد. خواستم برم سمت فانوس که گفت: نه. برو چپ.

و من باز هم با بهت و ناباوری بهش نگاه کردم ولی چیزی نمیتونستم بگم پس ماشین رو به سمت جاده ی سمت چپ هدایت کردم. جاده ای که درست از وسط جنگل عبور میکرد. جنگل قیرگون شب پر بود از صدا و سکوت. حرکت های ضعیفی رو از عمق جنگل میشد دید ولی هر چی بیشتر دقت میکردی کمتر میفهمیدی که چی اونجاست. مسیر طولانی بود و از گرفتگی هوا میشد فهمید که بارونی هم توی راهه. بالاخره بعد از نیم ساعت رانندگی به جایی که مد نظر عماد بود رسیدیم. وقتی وارد محوطه ی شنی شدم گفت: نگه دار.

بدون اینکه ماشین رو خاموش کنم ایستادم. اونجا خلیج کوچیکی بود که موج های دریا خودشون رو با شدت به صخره هاش میکوبیدند. یه خلیج درست وسط جنگل. هیچ چیز خاصی توی اون محوطه دیده نمیشد و فقط دریا بود و آسمون و جنگل. همین و همین. از ماشین که پیاده شدم آسمون غرشی کرد و دونه های ریز بارون روی صورتم نشست. دونه هایی که به مرور بزرگتر میشد و به یه طوفان تبدیل میشد. عماد بیخیال از همه جا روی تخته سنگی نشست و به جایی میون آب ها خیره شد. رفتم سمتش ولی با دیدن نوری درست سمت راستم نفس توی سینم حبس شد. فانوس بود. باهمون هیبتی که حتی از دور هم بدنم رو به لرزه میانداخت. حتی اگه درست گوش میدادی میتونستی صدای موسیقی تندش رو بشنوی. رو کردم سمت عماد و گفتم: اینجا کجاست عماد؟

بدون اینکه نگاهش رو از دریا بگیره گفت: مگه نمیخواستی بشنوی؟ خوبپس بشین و گوش کن.

روی تخته سنگی درست رو به روش نشستم و گفتم: منتظرم.

نگاه گذرایی بهم انداخت و نفسش رو بیرون داد. دوباره به دریا خیره شد و این طور شروع کرد:...

ـ درست دو سال پیش توی این خلیج اتفاقی افتاد که کل دنیای من رو تغییر داد. اتفاقی که تلخیش هنوزم که هنوزه زیر دندون های زندگیم حس میکنم.

ـ چه اتفاقی؟

با صدای عصبی داد زد: هر چیش رو که بتونم بهت میگم باران و توام اجازه ی کنجکاوی بیشتر رو نداری. فهمیدی؟

romangram.com | @romangram_com