#فانوس_پارت_450


ـ خدافظ.

عصبی خودم رو روی مبل ها ولو کردم. تمام طول هفته ی قبل بخاطر فردا عصابم بهم ریخته بود و عماد این رو خیلی خوب فهمیده بود. حالا درست یک روز قبل از سالگرد مامان خودش هم غیبش زده بود تا بیشتر از این روی اعصابم بازی کنه. سرم رو بین دستام گرفتم و بخاطر تیر کشیدن شقیقه هام محکم فشارش دادم. اشک طبق معمول یک هفته ی گذشته بدون هیچ هشداری گونه هام رو خیس کرد. توی دلم نالیدم: مامان... یه ساله که نیستی... هیچ فهمیدی توی این یه سال چی به روز من اومد؟ هیچ فهمیدی که داغون شدم؟ همین الانشم داغونم. به خنده ام نگاه نکن مامانم. خودت میدونی که دلم پر از درده. خودت میدونی که چقدر تنها و شکستم. پس چرا تنهام گذاشتی؟ چرا تنها دخترت رو تنها گذاشتی؟ نگفتی بعد از تو چی کار کنه؟ مامانم... اگه عماد نبود میدونی من الان کجا بودم؟ میدونی چه بلایی سرم اومده بود؟

ساعت ها روی همون مبل مچاله شدم و گریه کردم. فکر اینکه این یک سال رو بدون مامان چه جوری گذروندم دیوونم میکرد. فکر اینکه این یک سال چقدر تنها بودم و تنهاییم هیچ جوره پر نشد. حتی با محبت های گاه و بی گاه عماد. انقدر زجه زدم که روی همون مبل خوابم برد.

با حس دل ضعفه از خواب پریدم. از تارکی هوا میشد فهمید که شب شده. از جام بلند شدم و از پله ها بالا رفتم. عماد هنوز نیومده بود. کلافه برگشتم توی آشپزخونه و با بی میلی تمام و فقط برای ساکت شدن صدای معدم دو تا قاشق غذای یخ رو خوردم. با صدای در از جام پریدم و از پله ها پایین دویدم. بوی سیگار حتی توی راه رو هم پر شده بود. با دیدن عماد جا خوردم. درست کنار در روی زمین نشسته بود و دستاش روی زانوهاش بود. صورتش در هم شده بود و داشت از سیگاری که لای انگشتاش بود کام میگرفت. نگاهش به قدری گنگ بود که حس کردم من رو هم نمیشناسه.

با حرص رفتم جلو. سیگارو از لای دستاش گرفتم و گوشه ای پرت کردم. با عصبانیت داد کشیدم: معلومه کجایی؟ عماد هیچ میفهمی داری با خودت و من چی کار میکنی؟ حالیت میشه که با این رفتارهای تو اونم درست یه روز قبل سال مامان حالم رو از اینی که هست بدتر میکنی؟

با دیدن نگاه خالی از احساسش بغضم ترکید و با گریه گفتم: خوب چرا نمیگی چه مرگته عماد؟ چرا اینقدر عذابم میدی؟ لعنتی میفهمی دیدن تو تو این حالت واسم سخت تر از درد خودمه؟ دِ یه چیزی بگو؟ چرا خفه خون گرفتی؟ چرا باز نمیکنی قفل دهنت رو؟ چرا داری دوتامون رو دق میدی؟

دیگه قدرت تحمل بدنم رو نداشتم. با زانو روی زمین اومدم و صورتم رو بین دستام پنهون کردم. زجه هام به قدری دل خراش بود که حس میکردم داره سنگ رو هم میتراشه. ولی واقعا تحمل این وضعیت از عهده ی من خارج بود. هم غم نبود مامان و هم عماد و هم خودم داشت دیوونه ام میکرد. همچنان داشتم گریه میکردم که دستم به شدت کشیده شد. سریع سر جام ایستاد و توی نگاه عماد حل شم. نگاهش پر بود از غصه و خشم و سکوت و فریاد و درد و رنج و نفرت و....

نگاهش به قدری سنگین بود که بیشتر از این نتونستم توی چشماش نگاه کنم. سرم رو پایین انداختم و بینیم رو بالا کشیدم. با صدایی که به زور شنیده میشد و پر از خس بود گفت: برو سوئیچتو بیار. میریم جایی.

سرم رو بلند کردم و با بهت بهش نگاه کردم. توی نگاهش تایید و جبر رو میدیدم.

سوار ماشین شدم. عماد هم با حال خرابش کنارم نشست. حتی نپرسیدم که چرا خودش رانندگی نمیکنه. سیگار دیگه ای آتیش زد و دودش رو بیرون داد. از در خونه که بیرون اومدم گفتم: کجا برم؟


romangram.com | @romangram_com