#فانوس_پارت_461

دستم رو روی دهنم گذاشتم و نالیدم: خدای من. یه سال شد؟

خندید و گفت: چیه؟ حالا که یه سال گذشته پشیمونی؟

سرم رو تکون دادم و گفتم: نه! اصلا.

به کیک روی میز اشاره کرد وگفت: نمیخوای فوت کنی؟

به شمع ها که داشت کمکم آب میشد نگاه کردم. چشمام رو بستم و توی دلم گفتم: خدایا اگه عماد قسمت منه بیشتر از این منتظرم نزار...

و شمع ها رو فوت کردم. با لبخند چشمام رو باز کردم و نگاهم توی نگاه عماد قفل شد. زیر اون همه نور فقط عسل خالص نگاهش رو میدیم و سر مست میشدم.

اون شب با کلی شوخی و خنده شام رو با عماد خوردم. انقدر خوشحال و هیجان زده بودم که بیماریم رو فراموش کردم. هر چند که بعد از یک هفته کم کم این بیماری هم کم رنگ شده بود. ساعت نزدیکی های 12 بود که رسیدیم خونه. خواستم از پله ها بالا برم که عماد مچ دستم رو گرفت و گفت: کجا؟

برگشتم و با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: چیه؟

به پیانو اشاره کرد و گفت: خیلی وقته برام نخوندی. منم کادو میخوام. یالا ببینم.

با خنده رفتم سمت پیانو و نشستم. چشمام رو بستم تا یه آهنگ خوب رو توی ذهنم به یاد بیارم. امشب که شب سالگرد بودنم با عماد بود باید یه کادوی خوب بهش میدادم. چشمام رو باز کردم و انگشت هام رو روی کلیدها کشیدم. پام رو روی پدال ها فشار دادم و شروع کردم:

سردی ولی کنار تو با شعله ها هم نفسم

romangram.com | @romangram_com