#فانوس_پارت_442
ـ خیلی بد جنسی. تو که میدونی من چقدر عاشق شنام.
با خنده گفت: خوب از این به بعد هرروز پاشو بیا اینجا آب بازی.
خواستم جوابش رو بدم که با دیدن ساعت روی دیوار دو دستی کوبیدم تو سرم و گفتم: دیرم شد! و سریع از پله ها بالا رفتم. عمادم با خنده پشت سرم اومد. سریع از پله ها بالا رفتم و مشغول عوض کردن لباسم شدم. سوئیچ ماشینم رو از روی میز برداشتم و راه افتادم سمت در. عماد توی طبقه ی دوم روی مبل ها نشسته بود. گفتم: خونه ای امروز؟
ـ نه. کار دارم بیرون ولی برای ناهار میام.
ـ باشه من میرم پس.
ـ مواظب خودت باش.
سری تکون دادم و از پله ها پایین رفتم. کیفم رو روی صندلی کمک راننده پرت کردم و ماشین رو روشن کردم و راه افتادم. وقتی به آموزشگاه رسیدم بخاطر سرعتی که موقعه ی پیاده شدن از ماشین داشتم نزدیک بود که با سر برم توی جوب ولی تعادل خودم رو بدست آوردم و با خونسردی در رو بستم و راه افتادم. در رو که باز کردم دیدم روی مبل ها چند تا پسر نشستند. سلامی گفتم و وارد اتاقم شدم. کیفم رو روی میز گذاشتم و بعد از مرتب کردن سر و وضعم دوباره رفتم بیرون و رو به پسرها گفتم: شما هنرآموزید؟
یکی از پسرها که از کاور سازش میشد فهمید که برای آموزش گیتار اومده گفت: بله.
نگاهی به دوتا پسر دیگه انداختم و گفتم: شمام برای گیتار اومدید؟
هر دو سری تکون دادند. رو کردم به کتی وگفتم: وقتی آقای شمیرانی اومدند کلاس رو شروع کنید.
romangram.com | @romangram_com