#فانوس_پارت_443

کتی سری تکون داد و من هم بدون هیچ حرف دیگه ای وارد اتاقم شدم و در رو بستم. حس ریاست کم کم داشت زیر دندونم مزه میکرد. یک ساعتی خودم رو با پرونده ها مشغول کردم که زنگ تلفن بلند شد: بله؟

ـ خانوم هنرورای خودتونم اومدند.

ـ راهنماییشون کن داخل.

چند ثانیه بعد در باز شد و سها همراه سه نفر دیگه وارد اتاق شدند. با خنده چشمکی بهم زد و من هم جوابش رو با لبخندی دادم. بهش گفته بودم که نمیخوام موقعه ی کلاس کسی از رابطمون بویی ببره که بعدا بگن پارتی بازی شد. اونم خیلی راحت قبول کرد. نگاهی به دختر و دوتا پسری که نمیشناختمشون کردم و گفتم: بفرنمایید بنشیندی. همه نشستند. رو کردم بهشون و گفتم: آقای آراد بهنام کدومتونید؟

پسری سفید پوست با موهای طلایی و چشمای آبی لبخندی زد وگفت: منم استاد.

لبخندی زدم و رو به پسر بعدی گفتم: شمام آقای شهاب کیمیایی. درسته؟

پسر بعدی که سبزه بود و موهای کوتاه مشکیش رو تیغ تیغی درست کرده بود لبخند شیطونی زد و گفت: مخلصیم استاد.

رو کردم به دختر و گفتم: شمام خانوم دیبا میرزایی؟

دختر با لبخند موهای بلند بلوندش رو از روی صورتش کنار زد و گفت: بله.

رو کردم به سها و گفتم: شمام که باید خانوم سها ارجمند باشید.

سها انگشتش رو گذاشت توی دهنش و با حالت بامزه ای گفت: والا مردم که اینجوری میگن.

romangram.com | @romangram_com