#فانوس_پارت_441

با تعجب گفتم: مگه تو اینجا باشگاه داری؟

با خنده گفت: فکر کن نداشته باشم.

پردیم جلوش و گفتم: جون من؟ پس چرا من تا حالا ندیدمش؟

لبخندی زد و گفت: میخوای ببینیش؟

ـ آره.

ـ خوب بیا بریم صبحونه بخوریم بعد میبرم نشونت میدم.

ـ الان.

ـ نه دیگه. من الان گشنمه. بریم صبحانه بخوریم بعد.

بعد بدون توجه به اصرار من رفت سمت پله ها و بالا رفت. با حرص پام رو کوبیدم روی زمین و دنبالش رفتم.

با دیدن منظره ی رو به روم چند لحظه عین مجسمه سر جام خشک شدم. باورم نمیشد که همچین جایی هم توی زیر زمین این خونه باشه و من ندیده باشمش. تمام زمین با پارکت های پنبه ای که برای راحتی پا درست شده بود پوشونده شده بود. دستگاه های مختلف بدنسازی محوطه ی بزرگی از فضا رو گرفته بود. درست پشت دستگاه ها استخری قرار داشت که از آب تمیز و شفافش میشد فهمید که تازه آبش عوض شده. برگشتم سمت عماد و با دلخوری گفتم: چرا اینجا رو زودتر بهم نشون ندادی؟

با خنده گفت: چون خیلی وقت بود که نمی اومدم اینجا. هم کثیف شده بود و هم تعمیرات میخواست. دیروز که تو رفتی گفتم بیان اینجا رو مرتب کنن.

romangram.com | @romangram_com