#فانوس_پارت_439

شمیرانی بعد از خداحافظی از من و پندار از در اتاق بیرون رفت. پندار که قهوه اش رو تموم کرده بود یک بار دیگه به برگه ی دستش نگاه کرد و رو به من گفت: خودکار هست خدمتتون؟

با لبخند خودنویسم رو بهش دادم. برگه رو روی میز گذاشت و امضاش کرد. بعد خیلی ریلکس خودنویسم رو توی جیبش گذاشت و برگه رو گرفت سمتم. با تعجب و بهت به خودنویسم که سر طلاییش بالای جیب بلوز لیمویش خودنمایی میکرد نگاه کردم. ولی روم نشد که بهش بگم بهم برش گردونه. لبخند کجی تحویلش دادم و برگه رو از دستش گرفتم. نفسش رو بیرون فوت کرد و گفت: من که در طول کنسرت نتونستم چهرتون رو ببینم ولی از استلاید پشت سازتون معلوم بود که خیلی به کارتون ماهرید. وقتی عماد بهم گفت همش در طی 4 ماه تونستید پیانو رو یاد بگیرید واقعا تعجب کردم.

با لبخند سری تکون دادم و گفتم: چیز چندان عجیبی نیست. فقط یه ذهن خالی میخواد و یکم تمرین. همین.

لبخند شیرینی زد و به چشمام نگاه کرد. ناخودآگاه محو لبخندش شدم. لبخندی که بخاطر باز بودن روزنه ی خیلی کوچیکی که بین لب هاش بود قسمتی از دندون های صدفیش رو به نمایش گذاشته بود. چهره ی دلنشینی داشت. چشماش گاهی آدم رو میخ خودش میکرد. شخصیت عجیبی داشت. سرم رو پایین انداختم و خودم رو با برگه ها سرگرم کردم که بیشتر از این خیرش نشم. حس بدی داشتم. احساس میکردم که حتی با نگاه کردن به یه مرد دارم به عماد خیانت میکنم.

پندار که دید زیر نگاهش معذبم از جاش بلند شد و در حالی که یکی از دستاش رو توی جیب شلوار ماکسیش میکرد گفت: خیلی از دیدارتون خوشحالم و بیشتر از اون بخاطر همکاریمون.

ـ من هم همینطور.

برگه ی برنامه ی اون رو هم به سمتش گرفتم و گفتم: سر ساعت لطفا.

برگه رو از دستم گرفت و گفت: حتما.

بعد دستش رو به نشونه ی خداحافظ گوشه ی پیشونیش تکون داد و از در رفت بیرون. نفسم رو به آسودگی بیرون دادم و روی صندلیم ولو شدم. لبخندی زدم و زیر لب گفتم: واسه اولین برخورد گل کاشتی!

با تابیدن اولین اشعه های خورشید من هم بیدار شدم. کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت پایین اومدم. بعد از برداشتن لباس، خودم رو زیر دوش رها کردم و با لذت چشمام رو بستم. بخیه های پهلوم رو چند وقتی بود که کشیده بودم و خط نسبتا طویلی درست روی پهلوی سمت چپم نشون از یادگاری بود که عماد بهم داده بود. بعد از خشک کردن نسبی موهام از اتاق زدم بیرون. نگاهی به اتاق عماد انداختم. تختش نا مرتب بود ولی از خودش خبری نبود. با تعجب از پله ها پایین رفتم و توی آشپزخونه سرک کشیدم ولی اونجا هم نبود. دوباره از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقش شدم. به در حمامش ضربه زدم و گفتم: اونجایی؟ عماد؟

ولی صدایی نیومد. در رو باز کردم و با حمام خالی و تاریک مواجه شدم. خواستم از اتاق برم بیرون که رنگ مشکی ماشینش که توی حیاط خودنمایی میکرد نشونم داد که هنوز خونه است و جایی نرفته. کلافه شده بودم. صدام رو بلند کردم و گفتم: عماد... کجایی؟؟؟

romangram.com | @romangram_com