#فانوس_پارت_438


با لبخندگفتم: ایمان همیشه به من لطف داشته.

پندار: ما همونجوری که ایمان رو قبول داریم کسی رو که اون معرفی میکنه رو هم قبول داریم.

ـ ممنونم. من از قبل قرارداد ها رو تنظیم کردم. یه نگاه بهشون بندازید ببینید مشکلی نداشته باشه. و دوتا برگه هایی که روی میز بود و رو بهشون دادم. همین موقعه کتی هم وارد شد و سینی قهوه رو بعد از اینکه قهوه ی من رو روی میزم گذاشت جلوی آقایون گذاشت. با لبخندی ازش تشکر کردم و به مردها نگاه کردم. برای هر دوشون حقوق ثابت ماهی 300 تومن رو در نظر گرفته بودم و از هر هنرآموزی که داشتند هم 40 درصدش رو برمیداشتند.

پندار سری تکون داد و گفت: از نظر من که خوبه.

شمیرانی هم سری تکون داد و گفت: منم موافقم.

به سینی اشاره کردم و گفتم: بفرمایید از دهن می افته.

خودم هم فنجونم رو برداشتم و یکم از قهوه رو تلخ خوردم. از اینکه مثل همیشه دست و دلم نلرزیده بود و تونسته بودم که درست حرفم رو بزنم خوشحال بودم. شاید تاثیرات کنسرت بود که اضطرابم رو اینقدر کم کرده بود. پندار همونجوری که قهوه اش رو میخورد زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد. شمیرانی فنجونش رو روی میز گذاشت و با خودنویس توی جیبش زیر برگه رو امضا کرد و گرفتش سمت من. با خوش رویی برگه رو ازش گرفتم و تشکری کردم. همونجوری که خودنویسش رو میزاشت توی جیبش گفت: کلاس ها از کیه؟

از توی فایلی که روی میز بود برگه ی چاپ شده ای رو بیرون کشیدم و گفتم: این برنامه ی کاریتونه.

نگاهی به برگه انداخت و گفت: خوبه. ممنون. راستش من کمی کار دارم و باید زودتر برم. شما امر دیگه ای ندارید؟

سری تکون دادم وگفتم: خیر. عرضی نیست. لطف کردید.


romangram.com | @romangram_com