#فانوس_پارت_437
خندیدم و چند تا تیکه موی قهوهایش که بیرون از مقعنه اش زده بود رو بهم ریختم. از ایمان خیلی ممنون بودم که همچین دختر نازی رو به عنوان منشی بهم معرفی کرده بود. دختری که چشمای مشکی و خمارش آدم رو مجبور میکرد مدام بهش نگاه کنه ولی خودش خجالتی و کم رو بود. پشت میزم نشستم و با هیجان چند دور دورخودم چرخیدم. باورم نمیشد که مستقل شده باشم. از روزی که عماد بهم گفته بود کارای موسسه درست شده بود نزدیک به 100 بار از تشکر کرده بودم و باز هم حس میکردم که کمه. من همه چیزم رو مدیون عماد بودم. عماد منو ساخته بود و به اینجا رسونده بود. درست مثل یه بچه که احتیاج به مراقبت داره ازم نگهداری کرده بود و بزرگم کرده بود. این چند وقتی بیشتر از هر وقت دیگه ای حس میکردم که دوسش دارم و این حس به قدری شدید بود که نمیتونستم کاری کنم که از چشمام این رو نفهمه. حتی چند باری خواستم به زبون بیارم که چقدر دوستش دارم ولی به زور جلوی خودم رو گرفتم.
با صدای تلفن به خودم اومدم. دکمه ی آیفون رو فشار دادم و گفتم: جانم؟
صدای کتی بلند شد: خانوم آقای شمیرانی و راد اومدند.
ـ راهنمایشون کن داخل.
ایمان بهم گفته بود که اسم مربی هایی که برای گیتار و ویالون برام در نظر گرفته راد و شمیرانیه. سر و وضع خودم رو مرتب کردم و منتظر مواجهه شدن باهاشون شدم. توی دلم غوغایی بود. این اولین باری بود که قرار بود با دوتا مرد مواجه داشته باشم. کمی استرس داشتم ولی با چند تا نفس عمیق سعی کردم به خودم مصلت بشم. چند تقه به در خورد و در باز شد. از جام بلند شدم و نفسی که توی سینم بود رو با فشار بیرون دادم و لبخندی روی لب هام نشوندم. مردی قد بلند با موهای جو گندمی وارد اتاق شد. صورت معمولی داشت و کت و شلوار توسی رنگی هم تنش بود. با خوشرویی بهش سلامی دادم و با لبخند جوابم رو گرفتم. سرم رو چرخوندم و بادیدن کسی که توی چهار چوب در بود و بهم لبخند میزد جا خوردم. مرد جلو اومد و گفت: اوه! چه سعادتی.
سریع به خودم اومدم و گفتم: آقای راد. فکر نمیکردم شما باشید.
پندار موهای قهوهایش رو از روی پیشونیش کنار زد و در حالی که با چشمای کهرباییش بهم نگاه میکرد گفت: واقعا باعث افتخارمه که با شما کار کنم. ایمان که بهم گفت فکر نمیکردم شما باشید.
به صندلی ها اشاره کردم و گفتم: بفرمایید بنشیندی.
بعد از نشستن دو مرد خودم هم نشستم و در حالی که سعی میکردم خونسردیم رو حفظ کنم دکمه ی تلفن رو فشار دادم و رو به کتی گفتم: سه تا قهوه بیار لطفا.
رو کردم به هر دوشون و گفتم: از اینکه با همکاری با من موافقت کردید خیلی خوشحالم. راستش رو بخواید من خودم شاگرد ایمان بودم و خیلی بهم لطف داشت. وقتی هم که فهمید قراره آموزشگاه بزنم قول همکاری همه جوره رو بهم داد و بعدم که شما رو بهم معرفی کرد.
شمیرانی: ایمان بهمون گفته که شما یکی از بهترین شاگرداش بودید. هر چند که خودش میگه الان شما استاد اونید.
romangram.com | @romangram_com