#فانوس_پارت_436


ـ آره. بعد از ظهر برمیگردم.

ـ شام چی درست کنم؟

ـ هر چی دوست داری. حالا هم بدو برو که داره دیرت میشه ها.

نگاهی به ساعتی که مچ دستم بسته بودم کردم و گفتم: آره راست میگی. بعد راه افتادم و نشستم پشت فرمون. بسم الله ی گفتم و ماشین رو روشن کردم. قبل از اینکه حیاط رو دور بزنم و برم سمت در برگشتم سمت عماد و گفتم: مرسی بابات همه چیز.

با خنده گفت: برو تا کتک نخوردی.

خندیدم و دستم رو براش تکون دادم. پام رو روی گاز فشار دادم و رفتم سمت محل کارم. ماشین رو درست کنار در موسسه پارک کردم و پیاده شدم. چند تا پسری که توی خیابون بودند با دیدن من پشت فرمون بی ام و ام سوتی کشیدند ولی محلشون ندادم. سرم رو بلند کردم و به تابلوی بالای ساختمون نگاهی انداختم. اوپال رو با هفت رنگ روی تابلو به طرز کاملا هنری نوشته بودند. لبخندی زدم و وارد ساختمون شدم. دفتری که عماد برام گرفته بود طبقه ی دوم ساختمونی بود که بیشترش موسسه های فرهنگی هنری بود. در دفتر رو باز کردم و با دیدن دختری که اسمش کتایون همافر بود لبخندی زدم و گفتم: به کارت برس کتی جان.

از لحن صمیمی من جا خورد و با چشمای گرد شده نگاهم کرد. باخنده رفتم سمتش و گفتم: اینقدر تعجب نکن. توام از این به بعد منو باران صدا کن باشه؟

کتایون که دختر خجالتی بود سرش رو پایین انداخت و گفت: آخه خانوم...

ـ خانوم نداره. دلم نمیخواد غریبی کنی. منم مثل خودتم دیگه. فکر کن دوتا دوستیم.

با لبخند سرش رو بالا آورد و گفت: چشم.


romangram.com | @romangram_com