#فانوس_پارت_435

سها: ایمان باید جلوی تو لنگ بندازه.

با خنده گفتم: هرچی باشه هنوزم مربیه منه!

ایمان خم شد وگفت: نوکریم!

رفتم سمت سها و گفتم: جدی جدی میخوای بیای؟

سها: آره خوب. چیه مگه؟

ـ بیا. من حرفی ندارم. یه هنرآموز بیشتر بهتر. راستی ایمان شاگردای جدیدت مال منن ها!

با خنده گفت: لیستش رو گذاشتم توی فایل اولی که روی میزته. بهشون گفتم تا سه روز دیگه کلاسا شروع میشه. فردا حتما قراردادها رو ببندی ها.

سری تکون دادم و رفتم سمت میزم. لیست رو از توی فایل برداشتم و نگاهی بهش انداختم. 5 نفر ویالون، 10 نفر گیتار و 3 نفر پیانو. خوب بود چون کار خودم از همه کمتر بود. نفس عمیقی کشیدم و یاد داد و بیدادهایی افتادم که موقعه ی خریدن وسایل سر عماد کشیده بودم. مدام بهش میگفتم که دلیل نداره همه چیز واسه یه موسسه ی تازه تاسیس بگیره ولی تو کتش نمیرفت و از هر چیزی بهترینش رو میگرفت. دیگه فهمیده بودم که اگه بخوام باهاش کل کل کنم بدتر لج میکنه. باید میزاشتم هرکاری که دوست داره بکنه. اینجوری شاید خودش کمی از خرج های اضافی میگذشت.

به چشماش که این بار به قهوه ای میزد نگاه کردم و با لبخند از زیر قرآنی که بالای سرم گرفته بود رد شدم. برگشتم و با خنده نگاهش کردم وگفتم: واقعا نمیخوای بیای؟

شونه ای بالا انداخت و گفت: نه. تو مدیر اونجایی من بیام چی کار؟

ـ میری شرکت؟

romangram.com | @romangram_com