#فانوس_پارت_433

لبخندی روی لباش نشست و گفت: نه. چون تو در نظرم خیلی بزرگی میترسم دردم رو بهت بگم و تو فکر کنی که من چقدر بچم!

با حرص روم رو برگردوندم و گفتم: خرم نکن.

با اخم گفت: دیگه به خودت فوش ندیا! باور کن چیز خاصی نبود. اگه مشکل خیلی بزرگی بود که اینقدر زود رو به راه نمیشدم. نمیخوام با این مشکلات بچگانه ی من تو ام ناراحت بشی. پس لطف کن گره ی ابروهات رو باز کن و بزار درست و حسابی صبحانم رو بخورم.

نگاهش کردم. چیزی از توی چشماش دستگیرم نشد. ولی لبخند روی لبش بهم دلگرمی میداد که اوضاع رو به راهه. نفسم رو محکم بیرون دادم و مشغول خوردن باقیه صبحانم شدم.

آینه و قرآن رو روی میزم گذاشتم و چرخیدم سمت بقیه. با خوشحالی رو به عماد گفتم: اینجا خیلی خوب شده!

عماد لبخندی زد و روی مبل های سالن اصلی نشست. یک بار دیگه دور خودم چرخیدم و همه جا رو نگاه کردم. درست سمت چپ اتاق یه میز برزگ چوبی که روش شیشه خورده بود قرار داشت که پشتش یه صندلی گردان مشکی و یه کمد قرار داشت. سمت راست میز یه گلدون پر از بامبو بود و سمت راست اتاق جایی که از سالن اصلی مشخص نبود یه پیانوی بزرگ قهوه ای رنگ قرار داشت که با رنگ نخودی دیوار ها هم خونی پیدا کرده بود. رو به روی میزم چند تا صندلی وجود داشت. از اتاق زدم بیرون و به سالن نگاه کردم. گوشه ی سالن کنار پنجره یه میز کوچیک برای منشی بایه کامپیوتر و رو به روش یه دست مبل آبی روشن که با پارکت های سفید کف هم خونی داشت. اینجا و اونجای سالن چند تا گلدون با گل های مختلف به چشم می اومد. دوتا اتقاق دیگه فقط چند تا صندلی داشت که بچه ها موقعه ی تمرین روش بشینند.

رو کردم به ایمان و گفتم: مربی ویالون و گیتار کی میان؟

ایمان: فردا.

سها از توی اتاق گفت: باران این گلا رو کجا بزارم؟

رفتم سمتش و با لبخند دسته گلی که دستش بود رو گرفتم و رفتم سمت آشپزخونه ی کوچیکی که سمت چپ سالن اصلی قرار داشت. توی یه پارچ یکم آب ریختم و گل های رزی که سها برام آورده بود رو توش گذاشتم و بردم گذاشتم وسط میز. سرم رو بلند کردم و با لبخند به عماد نگاه کردم. جوابم رو با لبخندی داد و گفت: مبارکت باشه.

ـ نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم. انتظار نداشتم این همه خرج کنی.

romangram.com | @romangram_com