#فانوس_پارت_432
دستش رو بالا آورد و خیسی صورتم رو گرفت. آروم زمزمه کرد: من خوبم. چیزیم نیست.
خواست بره که به بازوش چنگ زدم. مجبور شد بایسته. خودم رو کشیدم جلوش و صورتش رو بالا آوردم. نگاهم رو توی چشماش قفل کردم و گفتم: بگو... بخدا اگه حرف بزنی سبک میشی. اینقدر تو خودت نریز عماد... جان باران حرف بزن.
دستم رو باخشونت پس زد و گفت: قسم نده. گفتم که چیزیم نیست.
با دلخوری روم رو ازش برگردوندم. میدونستم که اصرار فایده ای نداره و تا وقتی که عماد خودش نخواد قفل دهنش شکسته نمیشه. صورتم رو شستم و مشغول درست کردن صبحانه شدم. فنجون عماد رو پر از چایی کردم و با صدایی که سعی میکردم دلخوریم رو نشون نده گفتم: بیا صبحانه بخور. حتما دیشبم شام نخوردی.
لبخندی کجی تحویلم داد و پشت میز نشست. روی صندلی که زیاد رو به روش نباشه نشستم و سرم رو پایین انداختم. بدون حرف لقمه ها رو به زور فرو میدادم. از اینکه عماد هیچ وقت بهم اعتماد نداشت تا حرف دلش رو بهم بگه از خودم بدم میاومد. من انقدر درنظرش کوچیک بودم که حتی نمیخواست لب از لب باز کنه و دردش رو بگه. حالا کمک کردن و حل مشکلش بخوره تو سرم. از کوچیک بودن خودم بدم میاومد. از اینکه انقدر رفتارام بچگانه بوده که عماد همچین فکری کرده. تو همین فکرا بودم که صداش بلند شد: چرا نمیخوری؟
لقمه ی توی دستم رو توی دهنم گذاشتم و آروم گفتم: میخورم.
ـ چیزی شده؟
ـ نه.
ـ چرا یه چیزی شده.
با بغض سرم رو بلند کردم و گفتم: من انقدر در نظرت بچه میام که حتی حاضر نیستی دردت رو بهم بگی؟
romangram.com | @romangram_com