#فانوس_پارت_431
ـ چی شده ایمان؟ چرا یهویی اینقدر گرفته شد؟ عماد که حالش خوب بود؟
ـ نپرس... فقط کاری به کارش نداشته باش.
با بغض گفتم: باز هم محکومم به ندونستن؟
دستی توی موهاش کشید و گفت: اگه صلاح بدونه خودش بهت میگه.
سری تکوندادموچیزی نگفتم.میدونستمکهاگهبخوام لب از لببازکنم اشکهام روی گونهام جاری میشه.لبم روگزیدم. سرم روپایین انداختم. ایمان پوفی کرد و گفت: من باید برم. کار نداری؟
سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم و رفتنش رو تماشا کردم.ب غض توی گلوم داشت خفم میکرد. از پله ها بالا رفتم. لای در اتاق عماد باز بود ازگوشه ی در به داخل نگاه کردم. هنوز توی همون وضعیت بود و نگاه گنگش روی سفق مونده بود. سیگار لای انگشتش به فیلتر رسیده بود و خاکسترش روی پارکت ها ریخته بود. چهره اش به قدری شکسته بود که حس میکردم چند سالی پیر تر شده. اگه چند دقیقه دیگه اونجا ایستاده بودم هق هقم تمام خونه رو پر کرده بود. از پله ها پایین دویدم و خودم رو توی آشپزخونه انداختم. جلوی دهنم رو گرفتم و بی صدا اشک ریختم. عماد من داشت له میشد زیر باری که روی شونه هاش بود. من نباید میزاشتم که بشکنه. اون به کسی احتیاج داشت که بشه سنگ صبورش بشه همدردش و منی که تمام زندگیم رو مدیون عماد بودم باید این کارو براش میکردم.
خواستم از جام بلند بشم و برم سمت اتاقش که با دیدن هیبت چهارشونه اش جلوی آشپزخونه سکندری خوردم به سمت عقب. درست قبل از اینکه با کله روی زمین بی افتادم سمتم خیز برداشت و دستم رو گرفت. سریع تعادل خودم رو بدست آوردم و همونجوری که صورتم خیس بود با تعجب نالیدم: عماد...
لبخند تلخی زد و گفت: چه خبرته دختر؟ مگه جن دیدی که اینجوری ترسیدی؟
با لکنت گفتم: تو... تو حالت... خوبه؟
ـ معلومه که خوبم. ولی فکر کنم تو حالت خوب نیست. چرا گریه کردی؟
خودم رو کنارکشیدم و به چشماش زل زدم. اگه لبخند روی لبش داشت چشماش نمیتونست بهم دروغ بگه. غم توی نگاهش همچنان باقی بود. گفتم: چی شده عماد؟ چرا اینقدر بهم ریخته بودی؟
romangram.com | @romangram_com