#فانوس_پارت_430
ـ سلام ایمان. بارانم.
صدای مضطربم رو که شنید انگار هوشیار شده باشه سریع گفت: چی شده؟
ـ دیروز با عماد رفتیم پرورشگاه. همون شب از خونه زد بیرون الانم که اومده حالش خیلی داغون بود. حتی جواب منم نداد. نگرانشم.
ـ خیلی خوب. الان میام اونجا.
ـ کجاست؟
ـ تو اتاقش.
بدون حرف راه افتاد سمت راه پله و من هم دنبالش. جلوی در اتاق عماد ایستاد و چند ضربه به در زد و گفت: عماد؟ خوبی داداش؟
و جوابی نیومد. ایمان کلافه دستگیره رو پایین کشید و در رو باز کرد. عماد روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. سیگاری لای انگشتاش بود و توی جا سیگاری روی پاتختی هم پر از سیگار بود. با دیدن چهره ی داغونش بغض باز هم مهمون گلوم شد. ایمان در وارد اتاق شد و در رو بست. میدونستم که حرفاشون مردونست و شاید عماد دوست نداشته باشه که بشنوم پس از پله ها پایین رفتم. روی مبل های سالن نشستم و سرم رو به پشتی تکیه دادم. چقدر غم توی چشماش بزرگ بود. انقدر که تمام وجودم رو به لرزه انداخت. عماد چه مرگش شده بود؟ چی بود که اینجوری بهمش ریخته بود؟ عمادی که کلی سر به سرم میزاشت و باهم میخندیدیم حالا چرا از این رو به اون رو شده بود؟ یعنی دیدن بچه های پرورشگاه اینقدر حالش رو بد کرده بود؟ مگه خودش نگفته بود که یک ساله داره میره پیششون؟ پس چرا سری های قبل اینجوری نشده بود؟
انقدر فکر کردم که سر و کله ی ایمان پیدا شد. حال اون هم چندان تعریفی نداشت. از جام پریدم و جلوش ایستادم. گفتم: چی شد؟
ـ امروزو کاری به کارش نداشته باش. بزار تو خودش باشه. خوب میشه کم کم.
romangram.com | @romangram_com