#فانوس_پارت_429
ـ بیا بریم بالا عماد. تو حالت خوب نیست.
سرش رو تکون داد و بدون حرف پاش رو روی گاز گذاشت و من رو تنها گذاشت. با رفتنش دوباره اشک چشمام جوشید. حال خرابش رو که میدیدم دلم میخواست دق کنم. چیزی داشت اذیتش میکرد. چیزی که حسابی هم ریشه دارو قدیمی بود. ولی من هیچ کاری نمیتونستم براش بکنم. همین حالم رو بدتر میکرد.
وارد خونه شدم و با پشت دست صورتم رو پاک کردم. خودم رو روی مبل ها پهن کردم و سرم رو بین دستم گرفتم. اون روز چیزهایی دیده بودم که هضمش برام خیلی سخت بود و مهمترینش احساسات عماد بود. منی که تنها حس عماد رو توی خنده اش دیده بودم حالا اون شعفی که موقعهی حرف زدن با بچه ها توی چشماش میدیدم رو نمیتونستم درک کنم. عماد برام مجهول بود. انقدر ناشناخته که وقتی یکی از جنبه های وجودش پیشم باز میشد بیش از پیش عاشقش میشدم. وقتی اشک رو توی چشماش دیدم دلم میخواست همون جا زجه بزنم و بهش بگم که چقدر دوسش دارم. عماد من یه مرد خشک و بی احساس نبود. اون خدای احساس بود. این رو از محبت خالصی که امروز توی عمق چشمای هفت رنگش دیدم فهمیدم.
خسته بودم. انقدر فکر توی سرم جریان داشت که داشت دیوونه ام میکرد. خودم رو به حمام رسوندم و زیر دوش ایستادم تا بلکه آب کمی از حجم افکارم رو کم کنه. با برخورد قطره های آب روی صورتم حالم بهتر میشد. بعد از حموم همونطور که موهای خیسم رو باز گذاشته بودم جلوی پنجره ایستادم و باد خنک شبانگاهی که سردیش نشون از پاییز زود رس بود صورتم رو نوازش میکرد. رو به آسمون شب چند تا نفس عمیق کشیدم و پنجره رو بستم. خودم رو روی تخت رها کردم و سعی کردم بخوابم تا بلکه سردردم خوب بشه.
با صدای در از خواب پریدم. ساعت 6 بود و از صداها فهمیدم که عماد تازه رسیده. از جام بلند شدم و رفتم جلوی در اتاق. با سر و وضعی آشفته از پله ها بالا می اومد. سیگاری هم لای انگشتاش دود میکرد و بخاطر موهاش که روی پیشونیش ریخته بود نمیتونستم درست صورتش رو ببینم. خواست بره توی اتاقش که جلوش رو گرفتم. سرش رو بلند کرد و به چشمام نگاه کرد. بخاطر غم توی چشماش دلم لرزید. چقدر خسته به نظر میرسید. چقدر شکسته بود. وقتی نگاهش توی نگاهم قفل شد حس کردم تمام بار دنیا روی شونه اش سنگینی میکنه. بغضم رو به زور فرو دادم و با صدای آرومی گفتم: خوبی؟
بدون هیچ حرکتی درست مثل یه مجسمه زل زده بود به صورتم. انگار که بخواد از پشت چهره ی من چیزی رو به یاد بیاره. بازوش رو گرفتم و تکونش دادم. باصدایی که به وضوح میلرزید گفتم: تو رو خدا عماد... حالت خوبه؟
چشماش رو از توی چشمام برداشت و از کنارم گذشت و در اتاقش رو پشت سرش بست. رفتم سمت در و خواستم بازش کنم که دستم خشک شد. باید تنهاش میزاشتم. از نگاهش مشخص بود که هنوزم نمیخواد لب از لب باز کنه. پس نباید خلوتش رو بهم میزدم. کلافه و عصبی وارد دستشویی شدم و تمام سرم رو گرفتم زیر شیر آب سرد. آب از روی موهام گذشت و پوست سرم رو خنک کرد. داغ کرده بودم. نمیتونستم باید چی کار کنم. طاقت دیدن عماد توی این وضعیت رو نداشتم. سرم رو بلند کردم. آب از موهام روی صورتم میرخت. به چشمای خیسم توی آیینه نگاه کردم و سرخودم داد کشیدم: پس وجود تو به چه دردی میخوره وقتی نمیتونی یه ذره از دردش رو کم کنی؟
یه چیزی توی وجودم شکست و با بغض گفت: وقتی نمیدونم دردش چیه براش چی کار کنم؟
با حرص شیر رو بستم و حوله رو روی سرم کشیدم. حرصم رو روی موهام خالی کردم و با عصبانیت چنگشون زدم. دردم گرفته بود ولی خم به ابرو نیاوردم. کلافه حوله رو روی تخت پرت کردم و با حرص به سطل کنار میزم لگد زدم. سطل با صدای بدی روی زمین افتاد. روی تخت نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم. حالم از خودم بهم میخورد. باید کاری میکردم. فکری توی ذهنم جرقه زد. از جام بلند شدم و سریع از پله ها پایین رفتم. تلفن روی میز بود. برش داشتم و شماره ی ایمان رو گرفتم. بعد از چند تا بوق صدای خواب الودش توی گوشی بلند شد: بله؟
romangram.com | @romangram_com