#فانوس_پارت_428
عمادم با خوشرویی تمام از عروسک های توی باکس ها به هرکدومشون میداد و صورت هاشون رو میبوسید. چیزی که میدیدم رو باورم نمیشد. عماد و بچه ها درست مثل دوست های جون جونی حرف میزدند و میخندیدند. حتی گاهی عماد صدای کلفتش رو بچگونه میکرد و جواب بچه ها رو میداد. بغض به گلوم چنگ انداخته بود. واقعا عماد کی بود؟ یه مرد دل سنگی که هیچ احساسی نداشت یا یه مرد احساساتی؟ اشک هام بدون هیچ هشداری روی گونه ام سر خوردند. عماد اسم تک تک بچه ها رو میدونست و به اسم صداشون میکرد.
بعد اتفاقی افتاد که دلم دلرزید. دختر بچه ای سه چهار ساله در حالی که پیرهن صورتی و سفید گل گلی روی ساپورت سفیدش پوشیده بود جمعیت رو کنار زد و رو به روی عماد ایستاد. اشکی که از چشمای آبیش سر میخورد روی گونه ای تپلش میریخت. موهای طلاییش رو از روی صورتش کنار زد و با بغض و لحنی بچگونه گفت: اومدی عمو؟... پس مامان خوشگلی که قرار بود بیاری کو؟ مگه بهم قول ندادی برام یه مامان بیاری؟ عمو من خسته شدم. اینجا بچه ها با من بازی نمیکنن. پس چرا نمیگی مامان بیاد و منو ببره؟
عماد دختر بچه رو محکم توی بغلش کشید و روی موهاش رو بوسید. دستش رو به نوازش روی سرش کشید و با لحنی که معلوم بود بغض داره گفت: چرا الهه خانوم. من قول دادم. خیلی زود یه مامان خوشگل واست پیدا میکنم به شرطی که دیگه گریه نکنی، باشه؟ بهم قول میدی گریه نکنی؟
دختر خودش رو کنار کشید و اشک هاش رو پاک کرد. لبخندی زد و گفت: باشه. قول میدم. عماد با محبت گونه ی دختر رو بوسید و چون باکس های دستش خالی شده بود اومدسمت من که بقیهی باکس ها رو بگیره با دیدن چشمای خیسش گریم بیشتر شد. واقعا من چرا این مرد دوست داشتنی رو نشناخته بودم؟ عمادی که سراسر احساس بود و با دیدن اشک یه بچه خودش هم گریه اش میگرفت؟ چرا بهش گفته بودم دل سنگ درحالی که یه قلب زنده و تپنده داشت؟
عماد با دیدن چشمای خیس من لبخند تلخی زد و باقیه باکس ها رو از دستم گرفت. تحمل ایستادن نداشتم. خودم رو به نیمکتی رسوندم رو روش نشستم و از همون فاصله به عماد نگاه کردم. هر بچه ای که میاومد طرفش بهش اسباب بازی میداد با محبت صورتش رو میبوسید و میرفت سراغ نفر بعدی. وقتی تمام کادوهاش تموم شد همه ی بچه ها رو جمع کرد و بهشون چیزی گفت. بچه ها با خوشحالی جیغی کشیدند و دست های همدیگه رو گرفتند. عمادم دست همون دختری که اسمش الهه بود و یه پسر دیگه رو گرفت. بخاطر قد کوتاه بچه ها مجبور بود یکم خم بشه تا بتونه دست بچه ها رو بگیره. بچه ها حلقه ی بزرگی رو درست کردند و مشغول عمو زنجیر باف بازی شدند و عماد با خوشحالی باهاشون شعر میخوند. خنده های از ته دل عماد اشکم رو بیشتر میکرد. باور این همه احساسات برام سخت بود.
تو راه برگشت هر دو سکوت کردیم. حال هیچ کدوممون خوب نبود. عماد بعد از اینکه از بچه ها دل کند غم غلیظی توی چشماش به وجود اومد. حس میکردم میاد اینجا تا چیزی رو پیدا کنه ولی موقعه ی برگشت تازه فهمیدم که اومدن به اینجا تازه یادش میاندازه که توی گذشته چیزی رو گم کرده. من که هم بخاطر دیدن صحنه هایی که توی پرورشگاه دیده بودم حالم بد بود و هم دیدن حال خراب عماد بدترم کرد. دلم میخواست باهاش حرف بزنم و ازش بخوام که خودش رو خالی کنه. ولی چون میدونستم هیچ جوابی ازش نمیگیرم ترجیح دادم سکوت کنم.
عماد من رو جلوی درخونه پیاده کرد. برگشتم و با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: مگه نمیای بالا؟
کلافه سری تکون داد و گفت: نه. تو برو تو خونه. منتظرم من هم نباش. معلوم نیست کی برگردم.
ـ کجا میری؟
چنگی توی موهاش زد وگفت: نمیدونم.
romangram.com | @romangram_com