#فانوس_پارت_420


عماد دستی به پشت مرد زد و گفت: ایشون آقای پندار راد یکی از دوستای گل منه.

سری تکون دادم و گفتم: خوشبختم.

پندار دستش رو به سمت عماد گرفت و گفت: خوب دیگه عماد جان، من برم. باران خانوم هم خسته است باید برسونیش خونه.

عماد: مرسی داداش. خیلی خوشحال شدم.

پندار: منم همینطور.

بعد از خداحافظی عماد دزدگیر ماشینش رو زد و منم بدون هیچ حرفی روی صندلی ولو شدم. عماد باخنده سوار ماشین شد وگفت: خسته شدی؟

ـ خیلی. وای عماد فقط برو خونه. از صبح سرپام فقط میخوام بخوابم.

ـ ای بابا. من امشب کلی برات سوپرایز داشتم که.

نگاهش کردم و گفتم: سوپرایز؟ به چه مناسبتی؟

بدون اینکه نگاهم کنه گفت: هم بخاطر اجرای فوق العاده ی اولیاحضرت همم بخاطر... در داشبورت رو باز کن خودت میبینی.


romangram.com | @romangram_com