#فانوس_پارت_419
سخته گذشتن از همون عشقی که پوچ و خالی نیست
با سرنوشت چه میشه کرد وقتی دیگه مجالی نیست
( فرصت زندگی| سامان جلیلی)
با زدن اولین قطعه کم کم استرسم کمتر شد و با حالت عادی همیشگیم دستام رو روی کلیدها فشار میدادم. حتی قطعه هایی که تک زنی داشتم جوری میرفتم توی حس که صدای دست و سوت های تماشاگرها رو هم نمیشنیدم. بعد از دو ساعت ساز زدن مداوم بالاخره قطعه ی آخرهم زده شد و همه دم گرفتند: دوباره دوباره... ولی چون همه ی بچه ها خسته بودند ایمان عذر خواهی کرد وپرده ها روی هم افتاد. با افتادن پرده ها همه ولو شدند روی زمین. دست هما ی بیچاره بس که روی سیم ها ارتعاش درست کرده بود خونی شده بود و نگین داشت دور دستش چسب زخم میبست.
رفتم کنار ایمان وگفتم: باید تا اینا اینجا رو خالی میکنن صبر کنیم؟ من که دیگه نا ندارم میخوام برم خونه.
ـ نه. از در پشتی برید. عمادم زنگ میزنم بره اونجا.
سری تکون دادم و بلند رو به بچه ها گفتم: بچه ها کار همتون عالی بود. خسته نباشید.
بچه ها هم همه به من خسته نباشید گفتند. نگاه گذرایی به باربد انداختم. چشماش پر از غم بود و این رو خوب میتونستم درک کنم. سری تکون دادم و راه افتادم سمت در. در رو باز کردم و وارد خیابون شدم. هوای خنک شب پوستم رو نوازش میکرد. نگاهی به اطراف انداختم و بنز عماد رو بین جمعیت تشخیص دادم. رفتم سمت ماشینش وایستادم تا بیاد. چند دقیقه ای که گذشت بالاخره سر و کلش پیدا شد. البته تنها نبود و داشت با مردی که پا به پاش میاومد حرف میزد. قد مرد تقریبا بلندتر از عماد بود و کت و شلوار چرمش زیر نور لامپ ها برق میزد. وقتی به من رسیدند عماد با خوش رویی دستم رو گرفت و گفت: خسته نباشی. خیلی خوب بود.
لبخندی زدم و گفتم: مرسی.
با صدای مرد کنار عماد سرم رو به سمتش چرخوندم و صورتش رو دیدم: واقعا کارتون عالی بود. خصوصا اینکه عماد میگفت تمام اینا رو توی 4 ماه یاد گرفتید واقعا غیرقابل باور بود.
مرد صورت سفید داشت و موهای قهوه ایش روی پیشونیش ریخته بود. چشمای درشتش که رنگ خاصی داشت پایین ابروهای پهن و مردونش قرار داشت. به چشماش که دقت کردم دیدم کهربایی رنگه. بینی قلمی اش بالای لب های کلفتش قرار داشت. فک چهارگوشش وقتی میخندید کمی به سمت پایین متمایل میشد. سری تکون دادم و گفتم: خیلی ممنون.
romangram.com | @romangram_com