#فانوس_پارت_416
دستم رو به نشونه ی تهدید تکون دادم و گفتم: باران خانوم...
و بدون هیچ حرف دیگه ای از کنارش گذشتم و از ساختمون زدم بیرون. کلافه و عصبی بودم. پیاده راه افتادم سمت خونه. احتیاج داشتم که کمی راه برم و فکر کنم. از اینکه بخاطر یه عشق یک طرفه داشتم تمام موقعیت هایی که میتونست من رو از این همه تنهایی خارج کنه رو خراب میکردم از دست خودم کفری بودم. از طرفی هم نمیتونستم به عشق توی قلبم خیانت کنم. عشقی که نزدیک به یک سال لحظه به لحظه توی گوشت و پوستم ریشه دونده بود و رشد کرده بود. نمیتونستم تیشه بردارم و بزنم به ریشه ی عشقی که توی قلبم جریان داشت.
وقتی رسیدم به خونه از روشن بودن چراغ ها فهمیدم که عماد خونه است. در رو باز کردم و از پله ها بالا رفتم. عماد روی مبل های طبقه ی دوم نشسته بود. با دیدنم ابرویی بالا انداخت و گفت: دیرکردی؟
کلافه سری تکون دادم و همونجوری که میرفتم سمت اتاقم گفتم: پیاده اومدم.
داشتم لباس هام رو عوض میکردم که چند ضربه به در خورد. تیشرت رو روی بدنم مرتب کردم و گفتم: بیا تو.
عماد در رو باز کرد و گفت: چیزی شده؟
ـ نه.
ـ گرفته ای.
ـ حالم خوبه.
سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت. من هم دلم نمیخواست داستان رو براش تعریف کنم. دلم نمیخواست عماد چیزی بفهمه. وقتی کامیار رو رد کردم دلیلم این بود که دلم نمیخواد با مردی زندگی کنم که قبل از من با هزار نفر رابطه داشته باشه. ولی در مورد باربد توضیحی نداشتم که بدم. پس باید سکوت میکردم تا چیزی نفهمه وشک نکنه. شاید این تنها راهی بود که میتونستم مدت زمان بودنم با عماد رو تمدید کنم.
romangram.com | @romangram_com