#فانوس_پارت_417

سر و صدایی که از پشت پرده ها می اومد دیوانه کننده بود. با اینکه هنوز کنسرت شروع نشده بود ولی جیغ هایی که دختر ها میکشیدند آدم رو خل میکرد. از این خندم میگرفت که بیشتر مردهای اکیپمون زن و بچه داشتند و دخترها اینجوری خودشون رو براشون میکشتند. از وقتی وارد سالن شده بودم حتی به باربد نگاه هم نکرده بودم. دلم نمیخواست این ماجرا بیشتر از این ادامه پیدا کنه. ایمان مدام در رفت و آمد بود و کلافه به همه دستور میداد. بچه ها هم هیجان داشتند و مدام سازهاشون رو چک میکردند. پیانو رو درست پشت به جمعیت گذاشته بودند که من موقعه ی کارم هیچ کس رو نمیدیدم. بالاخره بعد از نیم ساعتی تاخیر پرده ها باز شد و تونستیم جمعیت زیادی که کل سالن رو پر کرده بودند رو ببینیم. باورم نمیشد که بچه ها اینقدر طرفدار داشته باشن. همه ایستاده بودیم و به جمعیت تعظیم میکردیم. با دیدن اون همه جمعیت استرس وجودم رو پر کرده بود. نفسم به سختی بالا میاومد واحساس تهی بودن میکردم. چشم چرخوندم و عماد رو درست ردیف اول کنار سها دیدم. لبخند گرم هردوشون استرسم رو کم کرد. درحالی که هنوز دست و پاهام سست بود مثل باقیه بچه ها رفتم و سر جام مستقر شدم. سر و صدا واقعا زیاد بود و بعید میدونستم که از بین این همه صدا صدای سازهای ما مشخص بشه.

بچه ها آماده ی شروع بودند و سر و صداها کم کم داشت قطع میشد. چند تا نفس عمیق کشیدم. چشمام رو بستم و توی دلم به خودم نهیب زدم: کارت رو بکن دختر. مثل همیشه. هیچ چیزی تغییر نکرده.

چشمام رو باز کردم و همزمان با صدای آروم 1 2 3 ایمان انگشت هام رو روی کلیدها فشار دادم. به خواست باربد یه جا به جایی کوچیک توی قطعه ها شده بود و قطعه ی پیشنهادی باربد که خودش تکی میخوند رو جلو انداخته بودند. وقتی صداش بلند شد حس کردم داره از ته دلش میخونه. صداش به قدری غمگین بود که دلم به حالش ریش شد:

فرصت زندگی داری بخاطرم خطر نکن

به پای این شکسته دل جوونیتو هدر نکن

حیف بمونی باغمه عشق منه بی خانمون

به شعله هام نگاه بکن منم یه شمعه نیمه جون

میشناسمت ای خوب من وابسته ای مثل خودم

من نمیخوام درگیر این دردی بشی که من شدم

همینقدو بهت بگم خسته و وامونده شدم

تقدیر بی وفا میگه مهمون ناخونده شدم

romangram.com | @romangram_com