#فانوس_پارت_415
به گوشه ی سالن که چند تا صندلی بود اشاره کرد وگفت: بریم اونجا.
بدون حرف دنبالش راه افتادم. روی یکی از صندلی ها نشستم. باربد هم یه صندلی رو رو به روم گذاشت و خودش هم نشست. دستی لای موهاش کشید وشروع کرد: خوب... چه جوری بگم آخه... باران تو نامزد داری؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم: اول از هم باران خانوم نه باران. دوم از همه فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه.
زیر چشمی نگاهم کرد وگفت: یعنی ممکنه داشته باشی؟
ـ تو فکر کن دارم.
ـ نمیخوام فکر کنم. میخوام مطمئن بشم. اون پسره که هر روز میاد دنبالت نامزدته؟
کلافه سرم رو تکون دادم و گفتم: نه.
نفسش رو محکم داد بیرون و چیزی شبیه خدا رو شکر رو زمزمه کرد. سرش رو بالا گرفت. مستقیم زل زد توی چشمام وگفت: بامن ازدواج میکنی؟
جا خوردم. انتظار نداشتم این قدر رک و یک باره این رو ازم بپرسه. چند لحظه طول کشید تا به خودم بیام. توی نگاهش خواهش رو میشد دید. اخمام رو کشیدم توی هم و از جام بلند شدم. بدون حرف راه افتادم سمت در. سریع جلوم رو گرفت و گفت: یه لحظه وایستا.
از بین دندون های قفل شدم شمرده شمرده گفتم: ببین آقای باربد... بخاطر دوستی کوتاه مدتی که بینمون بود حرفتون رو فراموش میکنم... ولی اگه تکرار بشه بهتون قول نمیدم که اینقدر راحت باهاش برخورد کنم. حالا هم از سر راهم برید کنار.
با عجز نالید: ولی باران...
romangram.com | @romangram_com