#فانوس_پارت_414


سرش رو پایین انداخت و گفت: بعد از کلاس... میشه... باهم بریم کافی شاپ همین بغل؟

با تعجب گفتم: کافی شاپ؟ به چه مناسبت؟

ـ بیای میفهمی.

ـ اگه کاری داری همین جا میشنوم. اگرم کاری نداری که دلیلی نداره بخوام بیام کافی شاپ.

ـ لطفا.

اخمام رو کشیدم توی هم و خیلی جدی گفتم: نه.

نفسش رو بیرون داد و گفت: خیلی خوب. پس بعد از تمرین صبر کن تا با هم حرف بزنیم.

سرم رو تکون دادم و گفتم: باشه.

میتونستم حدس بزنم که چی میخواد بگه. ولی اینکه چه رفتاری باهاش داشته باشم رو نمیدونستم. از وضع آشفتش مشخص بود که مسئله خیلی جدیه ولی من... خدایا چرا این دل بی صاحاب فقط و فقط پیش عماد گیر کرده و حاضرنیست واسه صدم ثانیه به کس دیگه ای فکر کنه؟ تا کی تنها بمونم؟ خدایا خسته شدم از این تنهایی. خودت یه کاری بکن.

تمام طول تمرین ذهنم درگیر بود. اون روز کسایی که بیشتر از همه تذکر شنیدند من و باربد بودیم. باربد که کلافه تر از من بود این رو از طرز ساز زدنش همه فهمیدند. با هر جون کندی که بود تمرین تموم شد و ایمان با یادآوری اینکه روز 2 شنبه از ساعت 9 صبح هممون توی سالن کنسرت حضور داشته باشیم تمرین رو تموم کرد. از جام بلند شدم و کیفم رو برداشتم. باربد هم که گیتارش رو توی کاورش گذاشته بود منتظر نگاهم میکرد. رفتم سمتش و گفتم: خوب؟


romangram.com | @romangram_com