#فانوس_پارت_413

ازجاش بلند شد. کنارم ایستاد و گفت: لازم نکرده هر چیز رو بدونی. و بدون حرف دیگه ای از پله ها بالا رفت. عصبی گفتم: عماد!

صدای ضعیفش از بالا اومد: جیغ جیغ نکن.

از پله ها بالا رفتم و گفتم: خیلی نامردی.

ـ میخوام برم شرکت. کار نداری؟

ـ نخیر!

ـ خیلی خوب. بعد ازکلاس خودت برگرد. من نمیام دنبالت.

کلافه سری تکون دادم و رفتم توی اتاقم. مطمئنا حرفی که به ایمان زده بود خوب نبود که هم ایمان رو از این رو به اون رو کرد و هم خودش به من نمیگفت. نمیدونم چرا اینقدر راجع به حرفایی که عماد راجع به من به اطرافیانش میزد حساس شده بودم. دلم نمیخواست همه من رو یه دختر ضعیف فرض کنن. هر چند که گاهی یادآوری خاطرات فانوس عذابم میداد ولی من خیلی با بارانی که از فانوس به اینجا پناه آورد فرق کرده بودم.

سر ساعت 3 توی سالن تمرین بودم. بچه ها کم کم میرسیدند و هرکدوم سرشون به ساز خودشون گرم بود. نگاهی به پیانو انداختم و از کوک بودنش مطمئن شدم. دستم رو روی کلیدها کشیدم و خواستم یه قطعه رو تمرینی بزنم که صدای باربد باعث شد برگردم: باران...خانوم.

برگشتم نگاهش کردم. از سر و وضعش مشخص بود که کلافه است. لبخندی زدم و گفتم: سلام. چطوری؟

دستش رو بین موهای مشکی و کوتاهش کشید و گفت: خوبم.

ابرویی بالا انداختم و گفتم: راستی دیروز پیدات نکردم. چی کارم داشتی؟

romangram.com | @romangram_com