#فانوس_پارت_412


عماد خندید و گفت: فضولی موقوف.

ایمان از جاش بلند شد و گفت: بعد از ظهر منتظرمت. تمرین آخره.

ـ بالاخره روز دقیقش مشخص شد؟

ـ آره. هفته ی دیگه دوشنبه.

سری تکون دادم و گفتم: پس دیگه تمرین نداریم؟

ـ نه. امروز همه ی آهنگ ها رو یه دور از اول میزنیم. اگه مشکلی نبود تا دوشنبه میرید مرخصی.

سری تکون دادم و گفتم: باشه.

ایمان خداحافظی کرد و رفت. برگشتم سمت عماد و گفتم: چی بهش گفتی؟

فنجونش رو توی سینی گذاشت و گفت: هرچی. چی کار داری تو؟

ـ دِ! عماد. راجع به من حرف زدیا. میخوام بدونم.


romangram.com | @romangram_com