#فانوس_پارت_411
لبخندی بهش زدم و برای خودم هم لقمه ای درست کردم. عمادم که مشخص بود حسابی مشتاق شده یه لقمه ی دیگه با همون اندازه درست کرد و خورد. من هم که با دیدن لقمه های عماد اشتهام باز شده بود برای خودم لقمه ای درست کردم و خوردم. از حق نگذریم خوشمزه شده بود. گوجه های ترش زیر دندون آب میشد و خوشمزه ترش میکرد.
با کلی شوخی و خنده غذا رو خوردیم و بعد از شستن ظرف ها ولو شدم روی مبل. کنترل رو دستم گرفتم و شروع کردم به بالا و پایین کردن کانال ها روی یه شبکه موندم و خیره نگاه کردم. تبلیغ آموزش رقص بود. مربیش داشت رقص والس رو آموزش میداد. چقدر دوست داشتم این مدلی برقصم. ولی رقص معمولیشم بلد نبودم چه برسه به والس! ساعت شروع برنامه رو نگاه کردم. ساعت 12 تا 2 بعد از ظهر بود. با خوشحالی لبخندی زدم. درست تایمی بود که عماد خونه نبود. دلم میخواست تمرین کنم و یاد بگیرم. شاید بعدا به کارم میاومد.
ایمان با کلافگیگفت:آخهچرا؟
عماد که داشت قهوه میخورد سری تکون داد وگفت: اگه نمیخواد اصرار نکن ایمان.
ایمان: بابا ما سه تا دختر بیشتر نداریم تو گروهمون. نگین که نفس کم میاره، صدای هما هم اصلا مناسب نیست .فقط میمونه این خانوم که داره ناز میکنه.
ـ ناز نمیکنم. نمیتونم.
ایمان: چرا؟
عماد: اذیت میشه.
ایمان: آخه...
عماد خم شد و در گوش ایمان چیزی گفت که اخمای ایمان به وضوح رفت توی هم. سری تکون داد وگفت: خیلی خوب. اصرار نمیکنم.
ابرویی بالا انداختم و گفتم: چی بهش گفتی؟
romangram.com | @romangram_com