#فانوس_پارت_410
ـ بابا پوست گوجه رو که دیگه رنده نمیکنن.
متعجب نگاهم کرد و گفت: واقعا رنده نمیکنن؟
با صدای خنده ی من خودشم خندید و گفت: خوب چی کار کنم؟ من تو عمرم فقط کباب درست کردم.
از جام بلند شدم و همونجوری که دلم رو گرفته بودم گفتم: جان من عماد، بیا برو بیرون. خودم درست میکنم.
دست کش ها رو به زور از دستش کشید بیرون و گفت: خدا خیرت بده. بیا بگیر اینارو که من این کاره نیستم.
اول از همه آشپزخونه رو مرتب کردم و بعد مشغول درست کردن باقیه املت شدم. هر از گاهی وسط کارم یاد سر و وضع و کارای عماد به خندم می انداخت. عمادم که رو به روم روی مبل نشسته بود هر از گاهی با صدای خندم تیکه ای بهم می انداخت. بالاخره غذا که آماده شد صداش کردم که بیاد سرمیز. نشست پشت میزو گفت: به به! بخور ببین چی کردم.
با تعجب گفتم: تو درست کردی دیگه؟
ـ بالاخره یه گوجه اش رو که من رنده کردم. نکردم؟
زدم زیر خنده و گفتم: خیلی رو داری بخدا!
با خنده یه لقمه ی بزرگ برای خودش درست کرد و گذاشت توی دهنش. چشماش رو بست و همونجوری که لقمه رو میجوید با لذت سرش رو تکون میداد. با خنده بهش خیره شده بودم. چشماش رو باز کرد و گفت: هووووم! چقدر خوشمزه است.
romangram.com | @romangram_com