#فانوس_پارت_409
و با دیدن اوضاعی که درست کرده بود دوباره خندیدم. یه ماهیتابه ی خیلی بزرگ گذاشته بود روی کابینت ها و داشت 4 5 تا گوجه رو توش رنده میکرد. آب گوجه ها همه جا ریخته شده بود و کل آشپزخونه رو کثیف کرده بود. کلی هم چاقو و تخته روی میز ولو شده بود. با دست گوجه ایش زد به کنار بینیم و گفت: کم بخند.
همونجوری که به زور خنده ام رو جمع میکردم گفتم: تو رو خدا بیا برو بیرون تا بیشتر از این اینجا رو کثیف نکردی. خودم درست میکنم.
همونجوری که به زور ته گوجه رو روی رنده میکشید جوری که حس کردم الان دستکش هم باهاش رنده میشه گفت: نه! خودم میخوام درست کنم.
ـ عماد! جون من بیا برو بیرون. همه جا رو کثیف کردی بخدا.
ـ ای بابا خوب خودم تمیز میکنم. چی میگی تو اصلن؟
با خنده ولو شدم روی مبل و گفتم: باشه پس امشب همه چیز با تو. فقط اون ماهیتابه خیلی گندست. گوجه ها آب میندازند.
نگاهی به ماهیتابه کرد و گفت: جدی؟ من تازه فکر کردم کوچیکه.
دوباره زدم زیر خنده و گفتم: تو اصلن تا حالا آشپزی کردی؟
ـ نه.
ـ همون.
ـ دهعه! این رندهه چرا عین آدم رنده نمیکنه؟
romangram.com | @romangram_com