#فانوس_پارت_408
غش غش خندیدم وگفتم: هیچی!
زد پشت شونه ام وگفت: برو بچه پرو. برو به خودت بخند.
همونجوری که از پله ها بالا میرفتم گفتم: شام امشب خوردن داره.
وارد اتاقم شدم و لباس هام رو عوض کردم. موهام رو شونه زدم و یکم هم کرم روی صورتم مالیدم. به خودم توی آیینه لبخندی زدم و از پله ها پایین رفتم. از تلق تلوقی که از توی آشپزخونه میاومد میشد فهمید که عماد مشغوله کاره. از پیچ پله ها که گذشتم با دیدنش بلند بلند خندیدیم. پیشبند گل گلی من رو دور کمرش بسته بود دستکش هام رو هم به زور توی دستای بزرگش کرده بود. رنده ای دستش بود و داشت گوجه ها رو رنده میکرد. با صدای خنده ی من سرش رو بلند کرد و ابرویی بالا انداخت و گفت: ...
ـ رو آب بخندی.
ـ وای عماد! خیلی خوش تیپ شدی!
ـ خوش تیپ بودم.
ـ با این پرستیژ هر جا بری خواستگاری نه نمیشنوی!
با خنده گفت: کم نمک بریز. بیا کمک من.
از بالای اپن سرک کشیدم وگفتم: یه املت درست کردن کمک میخواد؟
romangram.com | @romangram_com