#فانوس_پارت_397
خنده ی منزجر کننده ای کرد وگفت: ولی ما هممون بار چندممونه. یک معلم سگی داره اینجا که خدا میدونه. انگار جونش در میاد نمره بده.
یکی از پسرها از جلو گفت: آخه به برگه خالی که نمره نمیدن هانی.
دختر سریع بهش توپید: تو برو به فکرخودت باش که دوساله این راسته رو میری و میای.
دوست پسر گفت: تو سازمان اطلاعات کار میکنی؟
دختر: آره. بابامم سرهنگه. زر زیادی بزنی میگم گوشت رو بپیچونن.
پسرها با هم شروع کردند به هو کردن دختر و من از این همه وقاحت سرم رو بیشتر پایین انداختم. گرما و عذابی که بخاطر نگاه ها میکشیدم همه دست به دست هم داده بودند که مثل چی عرق بریزم. یکی از پسرها نگاهش رو قفل کرد روی منو گفت: تو چی خوشگله؟ بابای تو قصاب نیست که بخواد ساتوریمون کنه هان؟
حالم از طرز حرف زدن پسر بهم خورد. روم رو برگردوندم و چیزی نگفتم. دوست پسر با خنده گفت: زبونتو موش خورده جوجو؟
و جواب من باز هم سکوت بود. داشتم از شدت فشاری که روم بود به مرز جنون میرسیدم. خواستم از کلاس بزنم بیرون که مرد میانسالی وارد کلاس شد و همه به احترامش بلند شدند. از موهای سفید مرد و چروک روی صورتش قدمت سنش رو میشد تشخیص داد. اخم غلیظی هم که بین ابروهاش جا خوش کرده بود نشون از جدیتش توی کار بود. با اومدن مرد پسرها و دخترها ساکت شدند. انگار که خیلی ازش حساب میبردند. مرد نگاهی بین جمعیت چرخوند وگفت: نصفتونو که میشناسم. ولی بخاطر باقی حضور غیاب میکنم. و از روی لیستش اسامی رو خوند.
وقتی شروع کرد به درس دادن فهمیدم که چقدر توی کارش وارده و از طرفی هم خیلی جدی و سخت گیر. نیم ساعت فقط راجع به نحوی درس دادنش حرف زد و بعد از روی کتاب آیین نامه شروع کرد به توضیح. خوبی کلاسش این بود که صدا از کسی در نمیاومد و همین کمی از حالت عذاب آور اولیه رو کم میکرد. وقتی گفت خسته نباشید و از کلاس رفت بیرون سریع از کلاس خارج شدم که دوباره ترکش متلک های پسرها بهم گیر نکنه. از خیابون رد شدم و از آژانسی اون طرف خیابون یه ماشین گرفتم و راه افتادم سمت خونه.
ـ خوب بچه ها. ساکت باشید یه دقیقه. میخوام دوست جدیمون رو بهتون معرفی کنم. این بارانه. یه پیانیست که در عرض دو ماه کاری که تمام پیانیست ها توی یک ساعت یاد میگیرن رو تونسته بزنه. کلی هم منت سرمون گذاشته که اومده. پس شوخی موخیه بی جا قدغن! باران جان اینام بچه های اکیپ مان. این گل پسری که گیتار برقی دستشه اسمش باربده. هنوز عزب مونده. بقلیش که نشسته پشت ترومپت آقا سیاوشه گله که دختر کوچولوش یه ماه پیش به دنیا اومد. این خوشگل خانومیم که ویالن دستشه هماست که نامزد این عرشیاست که گیتار دستشه. نگینم که ویالون سل میزنه مثل خودت مجرده. احسانم که کیبورد میزنه مجرده.
برای همشون سری تکون دادم و لبخندی زدم. ایمان دستاش رو بهم کوبید وگفت: خیلی خوب بچه ها همه برن سرجاشون. بعد چرخید سمت منو به پیانوی کنار دیوار اشاره کرد. با هم رفتیم سمت پیانو. نشستم پشتش و پارتیتور روش رو ورق زدم. ایمان روی یکی از آهنگ ها دست گذاشت و گفت الان اینو میخوایم تمرین کنیم. توی پارتیتور خودتم بود آهنگش.
romangram.com | @romangram_com