#فانوس_پارت_398
با خوندن اول آهنگ سرم رو به تایید تکون دادم وگفتم: آره داشتمش.
ـ پس مشکلی نیست؟
دستام رو روی کلیدها کشیدم وگفتم: نه.
سری تکون داد و برگشت سرجاش. گیتارش رو برداشت و آماده شد. با صدای 1 2 3 اش همه شروع کردند به زدن. صدای تمام ساز ها توی هم پیچیده شده بود ویه سمفونی جالبی رو به وجود آورده بود. یکم که گذشت صدای باربد هم بلند شد. صدایی که گاهی باقیه بچه ها هم باهاش هم خونی میکردند:
با صدای جیغ و دست بچه ها انگشتام رو از روی کلیدها برداشتم. لبخندی زدم و برای ایمان که داشت نگاهم میکرد دستی تکون دادم. ایمان بعد از تموم شدن هیجانات گفت: یه بار دیگه میریم. و بچه ها باز شروع کردند به زدن. انگار هیچ خستگی توی تنشون نمیرفت. با موسیقی اوج میگرفتند و به آرامش میرسیدند. درست مثل خود من. تا ساعت 7 اون قطعه و چند قطعه ی دیگه رو هم تمرین کردیم. وقتی انگشتام درد گرفت ایمان کات داد و بچه ها هرکدوم رفتند سمت وسایلشون. من هم از پشت پیانو بلند شدم و رفتم سمت ایمان. میدونستم که الان عماد پایین منتظر منه. رو به روش ایستادم و گفتم: خوب، کاری نداری؟
ـ وایستا برسونمت.
ـ مرسی. عماد قرار بود بیاد دنبالم.
ـ اوکی. سلام برسون.
ـ تو هم همینطور.
ـ بازم ممنون که اومدی.
romangram.com | @romangram_com