#فانوس_پارت_396
ـ هیچی. بگو ترم جدیدی خودش میگه کجا بری.
لبخندی بهش زدم و گفتم: مرسی. بابت همه چیز.
در جوابم لبخندی زد وگفت: قابلی نداشت خواهر کوچیکه.
و باز باشنیدن این کلمه دلم ریخت. سعی کردم چیزی به روی خودم نیارم و با همون لبخند ازش خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم. همین که ماشینش ازم دور شد لبخندم جای خودش رو غمی عمیق داد. احساس میکردم که عماد از احساسم نسبت به خودش باخبر شده که این چند روز مدام به خواهر برادریه بین خودمون تاکید میکنه. از خودم بدم میاومد. از اینکه نسبت به اعتماد عماد دارم سو استفاده میکنم. اون منو مثل خواهرش میدونست و من... لعنت به من... لعنت به این حس که داره بیچارم میکنه.
با نگاه خیره ی مردمی که از کنارم رد میشدند فهمیدم زمان زیادیه که وسط خیابون ایستادم. سرم رو پایین انداختم و رفتم سمت آموزشگاه. از در که وارد شدم به یه اتاق 12 متری رسیدم که خیلی هم شلوغ بود و مردم مدام در رفت و امد بودند. رفتم سمت دختری که پشت یک میز نشسته بود و با کلافگی جواب ارباب رجوع ها رو میداد. سرفه ای کردم که متوجه من شد. نگاهم رو بین چشمای توسیش قفل کردم وگفتم: ببخشید، من باید کجا برم؟
ـ ثبت نامیه جدیدی؟
ـ بله؟
به دری سمت راست خودش اشاره کرد وگفت: برید اونجا. استادتون هنوز نیومده.
سری تکون دادم و راه افتادم سمت در. کلاس شلوغی بود. چند تا پسر ردیف جلو نشسته بودند و به مسخره بازی های هم میخندیدند. ردیف بعد چند تا دختر نشسته بودند که از سر و وضعشون معلوم بود از اون دسته دخترایی هستند که پدرومادرشون فقط پول ریختند تو دست و بالشون و ولشون کردند به امون خدا. ردیف بعدی مرد و زن هایی که سنشون کمی بالاتر بود نشسته بودند و ردیف بعدی باز هم یه دسته پسر دیگه نشسته بودند. آب دهنم رو قورت دادم و به سمت دخترها که تنها جای مناسب نشستن اونجا بود راه افتادم. از بدو ورودم نگاه پسرهای ردیف جلو و پشت روم زوم شده بود و من زیر این نگاه ها عرق کرده بود. تو دلم داشتم به عماد فوش میدادم که چرا منو آورده اینجا. یکی از دخترها برگشت سمتم. آرایش غیظی که به چهره داشت حالم رو بد کرد. با صدای نازک و لوسی در حالی که وسط حرف زدنش مدام آدامس توی دهنش رو میجوید گفت: بار چندمته اومدی؟
ـ ا... اول.
romangram.com | @romangram_com