#فانوس_پارت_395

خندید و گفت: نترس. ماشین نمیگیرم برات.

ـ پس چی؟

ـ چقدر عجولی دختر. دندون بزار سر جیگرت بالاخره میفهمی.

باز هم در برابر سد دهنش کم آوردم. همیشه کیش ومات این قفل دهنش بود. یعنی پیدا کردن خود ناپلئون توی شیرینی ناپلئونی راحت تر از باز کردن قفل دهن عماد بود. بعد از خوردن صبحانه هر دو به اتاق هامون رفتیم تا آماده بشیم. ساعت 7 و نیم بود که از اتاق بیرون اومدم. همین که چرخیدم از دیدن عماد نفس توی سینم حبس شد. یه کت قهوه ای روشن روی جین قهوه ای سوختش پوشیده بود و کراوت قهوه ای کرمیش روی بلوز نخودیش چشمک میزد. چند بار پلک زدم تا تونستم نگاهم رو ازش بگیرم. سرم رو انداختم پایین تا دیگه خیرش نشم. با صداش دوباره سرم رو بالا گرفتم و به چشماش که عسلی شده بود و تیپ گرمش رو کامل تر میکرد نگاه کردم: بریم؟

دستم رو روی شالم کشیدم و گفتم: بریم.

ماشین رو جلوی یه موسسه ی آموزش رانندگی نگه داشت و عینک ری بنش رو بالای موهاش گذاشت و به اون سمت خیابون اشاره کرد و گفت: اونجا یه آژانس هست. کارت که تموم شد یه آژانس بگیر برگرد خونه.

ـ باشه. تو کی بر میگردی؟

ـ مثل همیشه دیگه بعد از ظهر.

ـ من که بعد از ظهر باید برم پیش ایمان.

ـ میدونم. برگشتنه خودم میام دنبالت.

ـ باشه. فقط برم این تو چی بگم؟

romangram.com | @romangram_com