#فانوس_پارت_394
در حالی که جا سیگاریش رو به گوشه ی سطل آشغالش میکوبیدم که خاکستر های خشک شده بریزه گفتم: شک نکن!
از جاش بلند شد و صاف رفت توی حمام. بعد از مرتب کردن روی تختش از پله ها پایین اومدم و پشت میز نشستم. لیوان چاییم رو برداشتم و مزه مزه اش کردم. داشتم برای خودم لقمه درست میکردم که حوله به دوش وارد آشپزخونه شد. حوله رو روی صورت 7 تیغش کشید و چاییش رو داغ داغ سر کشید. قوری رو از روی میز برداشتم و همونجوری که فنجونش رو پر میکردم گفتم: کلاس ساعت چنده؟
ـ 8. خودم میبرمت.
ـ راهش دوره؟
ـ ای همچین.
ـ لازم نبود اینقدر برنامه ام رو پر کنیا. حداقل صبحا رو برای خودم میزاشتی. پس من کی درس بخونم؟
ـ من که همیشه نمیتونم راننده ی تو باشم. خودت باید یاد میگرفتی. بعدم وقت برای درس خوندن زیاد داری.
ـ حالا یادم بگیرم، ماشینم کجا بود؟
لبخند مرموزی نشست گوشه ی لبش وگفت: تو غصه ی اونو نخور.
ـ بخدا عماد بخوای الکی برام ماشین بگیری خودت میدونیا.
romangram.com | @romangram_com