#فانوس_پارت_393
قهقهه زد و گفت: باشه کوچولو. هر وقت دور تو شد توام بچرخون.
دیگه چیزی نگفتم و عصبانیتم رو روی پله ها خالی کردم و با حرص از پله ها بالا رفتم.
ـ عماد... پاشو دیگه خرس گنده... عین بچه کوچولوها صبحا باید من بیدارت کنم؟
غلتی زد و چیزی نگفت. پرده ی اتاقش رو کشیدم و با افتادن نور توی صورتش صورتش رو توی هم کشید و دستش رو گذاشت روی چشماش وگفت: فقط 5 دیقه!
ـ 5 دیقه ات میشه نیم ساعت. اه! پاشو دیگه.
چشماش رو باز کرد و چند بار پشت سر هم پلک زد تا به نور عادت کنه. با دیدن سبزی چشماش لبخند جای اخم روی صورتم رو گرفت و گفت: چه عجب چشم اعلاحضرت باز شد!
سر جاش نشست و در حالی که بدنش رو کش و قوس میداد گفت: چه عجب اولیاحضرت دست از جیغ جیغ کردن برداشتن.
با حرص ساعت روی میزش رو پرت کردم به سمتش. ساعت خورد روی سینش و همین باعث شد عماد غش غش بخنده. با حرص از لای دندون های بستم گفتم: از این به بعد بیدارت نمیکنم ببینم به چه روزی میافتی.
با همون لبخند روز لبش خیلی جدی گفت: مطمئن باش به ماه نکشیده ور شکست شدم.
romangram.com | @romangram_com