#فانوس_پارت_387

با حرص هر دوتا دستم رو کوبیدم روی کلیدها که باعث شد صدای بدی بلند بشه. نگاه ایمان رو که روی خودم دیدم گفتم: معلومه حواست کجاست؟

خواست چیزی بگه که تلفنش زنگ خورد. خیز برداشت سمت گوشیش و مشغول حرف زدن شد. کلافه از جام بلند شدم و روی مبل کنار عماد نشستم. فنجون قهوه ام رو برداشتم و یه نفس رفتم بالا. ایمان نفسش رو محکم داد بیرون و تلفن رو قطع کرد. رو کرد به عماد و گفت: درست نشد.

عماد: حالا میخوای چی کار کنی؟

ایمان: چمیدونم.

عماد: چرا خودت نمیزنی؟

ایمان: نمیتونم هم زمان دو تا ساز بزنم که.

عمادی جرعه ای از قهوه اش رو خورد و سری تکون داد. ابرویی بالا انداختم وگفتم: چی شده؟

ایمان: نوازنده ی پیانوم زده زیرش نمیاد.

ـ چرا؟

ایمان: قراره با زنش بره ترکیه. شانسه ما داریم آخه؟

عماد: میخوای باران بیاد؟

romangram.com | @romangram_com