#فانوس_پارت_385
همین که خواستم فرار کنم مچ دستم رو گرفت و گفت: کجا؟ وایستا کتکش رو بخوری بعد.
دستم رو جلوی صورتم گرفتم و باخنده گفتم: جون من عماد نزنیا.
ـ نمیزنمت ولی یه کاری میکنم از دنیا سیر بشی.
دست دراز کرد و یه دونه فلفل مثل فلفل خودش برداشت و گرفت سمت دهنم و گفت: تا تهشو میجویی آبم بهت نمیدم.
ـ اِ! نامردی نکن دیگه! تو با غذات خوردی و نصف تندیشو گرفت بعدم یه نفس آب رفتی بالا حالا من هم خالی بخورم هم آب ندی بهم؟ انصافت کجاست پس؟
ـ خیلی خوب با غذات بخور ولی آب بهت نمیدم.
ـ عماد!
ـ عماد بی عماد. یالا ببینم.
من که هم خندم گرفته بود و هم از قیافه ی فلفله فهمیدم که فاتحم خوندست دوباره نشستم سرجام و دهنم رو تا جایی که جا داشت با غذا پر کردم. بعد فلفل رو از دست عماد که داشت با لبخندی شیطانی نگاهم میکرد گرفتم و گذاشتم توی دهنم. تندی فلفل داشت آتیشم میزد. صورتم سرخ شده بود و داشتم گر میگرفتم. لبخند عمادم هر لحظه پر رنگ تر میشد. به هر جون کندی بود غذای توی دهنم رو قورت دادم و جیغ کشیدم: واااااااااااای مامان! سوختم.
عماد قهقهه ای زد وگفت: حقته!
بی هوا لیوان آب رو پاشیدم رو صورتش. از حرکت ناگهانیم جا خورد و چشماش رو محکم بست. آب از صورتش روی لباسش میچکید. منم زدم زیر خنده تا حرصش رو در بیارم. چشماش رو باز کرد و نفسش رو داد بیرون که باعث شد چند تا قطره ی آب روی صورت منم بپاشه. با خنده یه دستمال کاغذی از جعبه ی روی میز بیرون کشید و صورتش رو پاک کرد. گفت: این یکی باشه طلبت. فعلا غذات رو بخور یخ میکنه.
romangram.com | @romangram_com