#فانوس_پارت_383

ـ چه اصراریه تو داری؟

ـ برای آینده ی خودت میگم.

با حرص چاقو رو روی تخته گذاشتم. برگشتم سمتش. زل زدم توی چشماش و گفتم: هر از گاهی یادت بیار عماد که منو با چه شرایطی و از کجا آوردی تو خونت. من از دست مردای هوس باز به تو پناه آوردم که مثل یه کوه حامیم باشی تا دست هر کسی به سمتم دراز نشه. نه اینکه خودت منو برداری ببری جایی که واسه یه سری دیگه از این آدما کنسرت بزارم و براشون نمایش بدم. من حتی از فکر اینکه کسی بخواد با شنیدن صدام لذت ببره حالم بد میشه. میفهمی؟

لبخند روی لب هاش محو شد. اخم خفیفی بین ابروهاش نشست. سری تکون داد و گفت: نمیخواستم ناراحتت کنم.

کلافه سری تکون دادم و گفتم: مهم نیست.

شام که آماده شد صداش زدم: عماد. بیا شام حاضره.

از جاش بلند شد و اومد سمتم. از پشت اپن سرک کشید و با دیدن میز گفت: به به. چه رنگی داره.

با خنده نشستم پشت میز و گفتم: طعمش بهتر از رنگشه.

رو به روم نشست گفت: غذای خارجکیه؟

ـ نمیدونم. مامان هر از گاهی از اینا درست میکرد منم یاد گرفتم.

قاشقش رو توی غذا که مخلوطی از سبزیجات مختلف بود فرو کرد و مشغول جویدن شد. ابرویی بالا انداخت و گفت: هوووم. خوبه.

romangram.com | @romangram_com