#فانوس_پارت_381
انقدر سرگرم کارم شده بودم که زمین و زمان رو فراموش کردم. درسط زمانی که پیش زمینه ی طرح اصلی رو زده بودم در اتاق باز شد و عماد با سر و وضعی ژولیده که خبر از تازه بیدراشدنش میداد اومد تو. سریع بوم رو برداشتم و توی کمد گذاشتم. با شیطنت خواست در کمد رو باز کنه که دستم رو روی دستش گذاشتم و محکم گفتم: وقتی تموم شد میبینیش.
ابروش رو بالا انداخت و گفت: چرا الان نبینمش؟
ـ چون سوپرایزه!
لبخندی زد و گفت: شام چی داریم خانوم خونه؟
دلم لرزید. با عطش زل زدم توی چشماش. خدایا چی میشد این چشما مال من میشد؟ چی میشد قلب عماد شیش دنگ به اسم من میخورد؟ چی میشد این همه حسرت نمیکشیدم؟ چی میشد؟ چی میشد؟ لبخند کجی زدم وگفتم: چی دوست داری آقای خونه؟
با لبخند نوک بینیم رو فشار داد وگفت: یعنی تو نمیدونی؟
ـ ظهر قیمه دادم خوردی دیگه.
ـ تو که میدونی من هرچی قیمه بخورم سیر نمیشم.
ـ حالا این دفعه یه چیز دیگه بگو.
ادای فکر کردن رو درآورد وگفت: بلدی کوفته درست کنی؟
با تعجب گفتم: کوفته؟؟؟
romangram.com | @romangram_com