#فانوس_پارت_380


ـ نه که تو نشدی.

ـ من تو سفر نمیتونم چیزی بخورم تو چرا شدی پوست استخون؟

ـ بیشتر سرم توی درس بود.

ـ همین دیگه. خفه کردی خودتو نه؟

خندیدم و چیزی نگفتم. انقدر حالم خوب بود که نمیخواستم به هیچ عنوانی این خوشی رو از خودم بگیرم. سری به خورشتم زدم و دوباره مشغول خورد کردن کاهوها شدم. دستاش رو پشت سرش قلاب کرده بود و با لبخند کار کردن من رو تماشا میکرد. من که زیر نگاهش هم داشتم لذت میبردم و هم یکم معذب شده بود سرم رو بالا گرفتم و گفتم: چیه؟ آدم ندیدی؟

ـ خواهر خودم رو دو هفته ای هست ندیدم!

وا رفتم. ای لعنت که این خوشی من هیچ وقت دووم نداشت. بغض دوباره به گلوم چنگ زد ولی نباید نشون میدادم که با این حرفاش خورد میشم. پس لبخندی کذایی روی لبم چسبوندم و گفتم: پس انقدر نگاه کن تا چشمات در بیاد.

خندید و چیزی نگفت.

از بالا پایین رفتن منظم سینش فهمیدم که خواب خوابه. پاورچین پاورچین وارد اتاقش شدم و روی صندلی میزش نشستم. باز هم موقعه ی خواب مثل پسر بچه های مظلوم شده بود. لبخندی نشست گوشه ی لبم. واقعا معلوم نبود اگه سفرش به 3 هفته میکشید چه بلایی سر من می اومد. دستم رو دراز کردم و یه تیکه از موهاش که روی پیشونیش افتاده بود رو کنار زدم. کبودی وسط لب های خوش فرمش نشون از شدت سیگارهایی که میکشید داشت. گودی و کبودی زیر چشمش تا حدودی رفع شده بود ولی صورتش لاغرتر از زمانی بود که از بیمارستان برگشتیم. چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. بوی عطرش داشت خلم میکرد. از جا بلند شدم و آروم از اتاق زدم بیرون. دیدنش بی تابی قلبم رو آروم کرده بود.

وارد اتاقم شدم ودر رو بستم. بخاطر دیدنش حسابی سر ذوق اومده بودم و انقدر هیجان داشتم که میدونستم به این راحتیا خوابم نمیبره. در کمد رو باز کردم و بوم سفید رو از توش کشیدم بیرون. حسابی هوس نقاشی به سرم زده بود. به بوم خالی نگاه کردم. نمیدونستم چی بکشم. احتیاج به یه پیش زمینه داشتم. از توی کشوی میز آرایشم جعبه ی پنبه رو بیرون کشیدم و روش رنگ آبی و خاکستری گذاشتم. با پنبه شروع کردم به ضربه زدن به اطراف بوم و همین کار باعث جرقه ی دیگه ای توی ذهنم شد. هنوز چندان سر رشته ای توی نقاشی بدست نیاورده بودم و کاری که میخواستم بکنم یه کار فوق العاده سخت بود. ولی انقدر خوشی زیر پوستم جریان داشت که همین باعث بشه استار کارم رو بزنم. اول با مداد طرحی که میخواستم بکشم رو روی بوم پیاده کردم و بعد کارم رو از سرگرفتم. بک گراند کارم رو آبی زده بودم. رنگ چشمای خودم. دلم میخواست هر بار که عماد این تابلو رو میبینه یاد من بیفته.


romangram.com | @romangram_com