#فانوس_پارت_379
چرخید سمت در و گفت: ناراحتی برگردم؟
ـ لوس نشو.
لبخندی زد و گفت: کارم تموم شد برگشتم. خوبی؟
با لبخندی که روی لب هام نشسته بود سرم رو تکون دادم. چمدونش رو پشت سرش کشید. در اتاقش رو باز کرد و وارد شد. چمدونش رو گوشه ی اتاق گذاشت و گفت: آخه که هیچ کجا خونه ی خود آدم نمیشه.
با خنده به چهارچوب تکیه دادم گفتم: خسته ای یا بیدار میمونی ناهار بخوریم؟
لبخندی زد و گفت: مگه میشه بعد از این همه مدت دستپخت تو رو نخورم؟
لبخندم پر رنگ تر شد و راه افتادم سمت آشپزخونه. هنوز حضورش رو باور نداشتم. حس میکردم همش یه رویای شیرینه که زود تموم میشه. ولی گرمای وجودش خیلی واقعی بود. نه! این خواب نبود. عماد واقعا برگشته بود. با خوشحالی که نمیتونستم توصیفش کنم مشغول کار شدم. دلم میخواست بعد از این همه مدت یه غذای برنجی درست کنم تا خودم هم از اون وضعیت آسف بار معدم دربیام. خورشتم رو که بار گذاشتم برگشتم توی اتاقم و لباس هام رو با یه دست لباس دیگه عوض کردم. یه تیشرت یقه هفتیه نارنجی و یه شلوار کتون قهوه ای. موهام رو شونه کردم و بالای سرم جمع کردم. به صورتم هم کرم زدم و از پله ها سرازیر شدم. از صدای آب میتونستم بفهمم که رفته حموم.
مشغول درست کردن سالاد بودم که حوله به دوش وارد آشپزخونه شد. همونجوری که موهاش رو خشک میکرد گفت: چه خبرا؟ این چند وقته خوش گذشت؟
پوزخندی زدم وگفتم: عالی بود!
ـ پس من برم یه ماه دیگه بمونم.
چشم غره ای بهش رفتم که زد زیر خنده. نشست رو به روم و گفت: لاغر شدی.
romangram.com | @romangram_com