#فانوس_پارت_378


وقتی نباشی بی هم زبونم

دیگه نمیخوام تنها بمونم

( همین حوالی| بهانم صفوی)

ـ باران...





به خودم تشر زدم: همش توهمه. همش خیاله. و با همین فکر گریم شدت گرفت. دوباره داشتم تو آهنگ اوج میگرفتم که گرمایی رو سر شونم حس کردم. عین برق گرفته ها سرجام ایستادم و نگاه خیسم به یه جفت چشم هفت رنگ گره خورد. جیغ خفه ای کشیدم و قبل از اینکه جلوم رو بگیره خودم رو توی بغلش انداختم. انگار فقط با حس کردنش باورم میشد که خواب نیستم و عماد واقعا رو به روم ایستاده. باخنده دستاش رو دورم حلقه کرد و گفت: چه استقبال ویژه ای!

سرم رو از روی شونش برداشتم و نگاهش کردم. موهاش یکم بلندتر شده بود و روی پیشونیش ریخته بود. بخاطر لبخند روی لبش چال گونه هاش به خوبی معلوم بود و چشمای هفت رنگش که این بار عسلی رنگ شده بود برق میزد. دوباره سرم رو به شونه اش فشار دادم و با همون صدای لرزون گفتم: بگو که خواب نیستم.

دوباره صدای خندش توی خونه پیچید. زد سرشونم و گفت: فکر نمیکنم که خواب اینقدر واقعی باشه.

وقتی تپش قلبم آروم گرفت تازه موقعیت خودم رو فهمیدم و با خجالت ازش جدا شدم و سرم رو پایین انداختم که نگاهم به نگاهش نیفته. انقدر دلتنگش بودم که تمام کارام بی اختیار بود. صدای خنده ی بلندش تو گوشم پیچید. سرم رو بلند کردم و به خندیدنش نگاه کردم و ته دلم ضعف رفت. صورت خیسم رو پاک کردم و با دلخوری گفتم: اصن تو چرا زود اومدی؟


romangram.com | @romangram_com