#فانوس_پارت_369

طلا لبخندی زد و اومدم سمتم. دستم رو گرفت و دوباره من رو روی تخت خوابوند وگفت: آقا که خیلی وقته رفتن. ساعت 8 آقا ایمان اومدن دنبال من آوردنم اینجا. گفتن حالتون خوب نیست.

با سردرگمی به اطراف نگاه کردم وگفتم: مگه ساعت چنده؟

ـ 11.

وای! یعنی بدون اینکه از عماد خداحافظی کنم رفت؟ به همین راحتی؟ سه هفته؟ خدایا! منه احمق چرا دیشب رفتم زیر بارون که حالا بخاطر این سرماخوردگی مسخره غصه دار ندیدن عماد باشم؟ لعنت به من. چشمای خیس و متورمم رو روی هم گذاشتم و بینی کیپ شدم رو به زور بالا کشیدم. خنکی آب کمی از تبم رو پایین آورده بود ولی صورتم هنوز مثل یه کوره میسوخت. انقدر از دست خودم کفری بودم که بی اختیار با خشونت اشک هایی که روی صورتم میریخت رو پاک میکردم ولی نمیتونستم جلوی ریزششون رو بگیرم.

ـ خوابی؟

برگشتم سمت در و ایمان رو توی چهارچوب دیدم. اشک های روی صورتم رو پاک کردم وگفتم: رفت؟

سری به معنی آره تکون داد. بغض توی گلوم دوباره چونه ام رو به لرز انداخت. سرم رو برگردوندم و چند تا نفس عمیق کشیدم. وقتی به خودم مسلط شدم سرم رو برگردوندم وگفتم: طلا رو بفرست بره.

با تعجب نگاهم کرد وگفت: آخه تو که...

از جام بلند شدم و همونطوری که لگن و دستمال خیس رو به حمام می انداختم گفتم:من حالم خوبه. فقط میخوام تنها باشم. بفرستش بره.

ـ لج بازی نکن.

ـ لج بازی نمیکنم. میخوام درس بخونم اون که باشه نمیتونم. بفرستش بره خودتم برو.

romangram.com | @romangram_com