#فانوس_پارت_370
کلافه دستی توی موهاش کشید و نفسش رو محکم بیرون داد. گفت: اگه حالت بد شد یا کاری داشتی زنگ بزن به گوشیم.
سری تکون دادم و رفتنش رو نگاه کردم. صدای طلا رو از پایین میشنیدم که اصرار میکرد بخاطر حالم بمونه ولی ایمان مدام میگفت که باید بره. حوصله ی هیچ کس رو نداشتم. دلم میخواست کل روز رو گریه کنم. رفتن عماد، اتفاق دیشب، ندیدنش... خدایا این همه عذاب واسه چیه آخه؟؟؟ حداقل گناهم رو بگو و بعد مجازات کن.
با صدای در که خبر از رفتن طلا وایمان رو میداد بغض توی گلوم شکست و هق هقم بلند شد. با زانو روی زمین اومدم وصورتم رو بین دستام پنهون کردم. تازه میفهمیدم که بدون عماد هیچم. منه بی کس که تنها دلخوشیم یه مرد مغرور و دلسنگ چشم تیله ای بود لحظه ای بدون اون تمام ترس دنیا توی وجودم میریخت. بدون عماد انگار در و دیوار اون خونه میخواستند من رو بخوردند. از همه چیز حتی سایه ی خودم هم وحشت داشتم. با ترس و تشویش از جام بلند شدم و از پله ها پایین رفتم. درست عین یه آدم گم شده اطراف رو نگاه میکردم بلکه عماد رو پیدا کنم. بلکه بفهمم همه ی این حرفا یه مشت اراجیف بوده که دیگران به خوردم دادن. ولی هیچی نبود. هیچ خبری از عماد توی اون خونه ی دراندشت نبود. حس تنهایی گلوم رو چسبیده بود وداشت خفم میکرد. اشک هام بی محابا روی صورتم میریختند واجازه ی دیدن اطراف رو ازم میگرفتند.
چشم که باز کردم دیدم کنار پیانو ایستادم. شاید تنها هم دردم توی اون شرایط فقط وفقط سازم بود. باید خودم رو خالی میکردم باید یه جوری خودم رو از این همه حس خالی میکردم. نشستم پشت ساز و دستاهام بی اراده ی روی کلیدها سرخورد. انگار که هیچ اراده ای برای زدن نداشتم و دلم هر چیزی که میخواست رو امر میکرد. با فشار اولین کلید هق هقم بلندتر شد وصدای ساز بین صدای گریه ام گم شد. پاهای لرزونم رو به زور روی پدال ها فشار میدادم و میزدم. انقدر آهنگ رو زدم که نوک انگشتام درد گرفت. حس میکردم خالی شدم. حس میکردم تمام بار تنهاییم رو کلیدهای دارن تحمل میکنند. اشک هام رو پاک کردم و برای بار آخر آهنگ رو از اول شروع کردم. کمی بعد صدای لرزون خودم هم همراهیش کرد...
برای فرار از تنهایی توی اون خونه سرم رو توی کتاب هام فرو میکردم. حتی وقتی ظهر میشد به اعتراض شکم گرسنه ام هم توجهی نمیکردم و یه سره تا غروب درس میخوندم. وقتی هوا تاریک میشد و از زور گرسنگی ضعف میکردم و جلوی پام رو نمیدیدم خودم رو به زور از پله ها پایین میکشیدم و یه چیزی برای خودم سرهم میکردم که اکثرا تخم مرغ بود. بعد از خوردن غذا روی مبل های سالن مینشستم و به نقطه ای خیره میشدم و به عماد فکر میکردم. به عمادی که توی این 10 ماه تمام وجودم رو پرکرده بود. تک تک خاطراتم رو از اول مرور میکردم. تک تک محبت هاش رو به خودم یادآوری میکردم و برای دلداری به دل شکستم میگفتم که عمادم دوستت داره. دلداری هایی که خودم هم به صحتش شک داشتم. وقتی به خودم میاومدم میدیدم که صورتم خیسه و ساعت هاست همونجا نشستم. به زور از جام بلند میشدم و از پله ها بالا میرفتم و دوباره خودم رو توی اتاق مطالعه حبس میکردم و انقدر درس میخوندم که همونجا پشت میز خوابم ببره.
پنج شیش روزی از رفتن عماد میگذشت و هیچ تماسی ازش نداشتم. گوشی خونه رو یه لحظه هم از خودم جدا نمیکردم که مبادا عماد زنگ بزنه و من حواسم نباشه. از شدت بی خوابی و کمر دردی که بخاطر خوابیدن پشت میز به جونم افتاده بود در حال مرگ بودم. انقدر منگ خواب بودم که همین که از پله ها پایین اومدم روی کاناپه ولو شدم. ساعت 3 بعد از ظهر بود و ایمان و سها گفته بودند که شب قراره بیان پیش من. با فکر این که باید چند ساعتی رو بخوابم و بعد بلند شم و شام درست کنم چشمام روی هم افتاد. به نظر خودم که هنوز 5 دقیقه نشده بود که خوابم برده بود که تلفن زنگ خورد. عین جن دیده ها سریع از جا پریدم و به اطراف نگاه کردم. چند ثانیه ای طول کشید به خودم بیام و موقعیتم رو متوجه بشم. شیرجه زدم سمت تلفن و دکمه ی اتصال رو زدم. صدایی که از اون طرف می اومد مدام قطع و وصل میشد. گفتم: بله؟.. صدا نمیاد؟... الو؟
بالاخره بعد از چند دقیقه الو الو گفتن صدا صاف شد و من تونستم صدای بم و مردونه عماد رو تشخیص بدم: سلام باران. خوبی؟
به محض شنیدن صداش بغضم ترکید و به گریه افتادم. با همون صدای لرزون گفتم: سلام. خوبم. خوب خوب.
ـ الو؟ صدات نمیاد. باران؟
تو دلم گفتم: بهتر که صدا نمیره و نمیشنوی شکستنم رو. بعد از چند دقیقه زجه زدن به خودم اومدم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم. صدای الو الو گفتن عماد همچنان می اومد. از جام بلند شدم و رفتم سمتی از سالن که هر وقت عماد تلفن میزد به خارج اونجا می ایستاد. انگار تنها نقطه ی خونه بود که آنتن میداد. همون گوشه ایستادم و نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که کمتر میلرزید گفتم: صدا میاد؟
romangram.com | @romangram_com